شیعه پاسخ میدهد
وبگاهی هر چند کوچک ولی برای مطرح کردن عقاید اسلام ناب 

وحی و قرآن از دید گاه سروش و نقد آن

وحی و قرآن از دید گاه سروش  و نقد  آن

دکتر سروش این بحث که «قرآن؛ کلام محمد (ص) یا کلام خدا است؟» را ضمن بحث «بسط تجربه نبوی» مطرح می کند.

روشن است که ذکر کل کلمات ایشان در باب نظریه بسط تجربه نبوی در یک نامه ممکن نیست و نیازی هم به این کار نیست چون کل نظریه ایشان در کتاب بسط تجربه نبوی ایشان آمده است. بنابراین ما محورهای اساسی نظریه ایشان را با نقل قول مستقیم بیان کرده وبه صورت خلاصه آن را نقد می کنیم.

 

جناب دکتر سروش گفته است:

1- «... مقوم شخصیت و نبوت انبیاء و تنها سرمایه آنان همان وحی یا به اصطلاح امروز «تجربه دینی» است. در این تجربه پیامبر چنین می بیند که گویی کسی نزد او می آید و در گوش دل او پیام ها و فرمان هایی می خواند و او را مکلف و مؤظف به ابلاغ آن پیام ها به آدمیان می کند و آن پیامبر چندان به آن فرمان و آن سخن یقین می آورد... که آماده می شود در مقابل همه تلخی ها... یک تنه بایستد…»

 

2- «تفاوت پیامبران با دیگر ارباب تجربه در این است که آنان در حیطه و حصار تجربه شخصی باقی نمی مانند... بلکه بر اثر حلول و حصول این تجربه، مأموریت جدیدی احساس می کنند و انسان جدیدی می شوند و این انسان جدید، عالم جدید و آدم جدیدی بنا می کند) … بنابراین (نفس تجربه دینی، کسی را پیامبر نمی کند...»

 

3- «ما با داشتن تجربه های پیامبرانه یا تمییز اندیشه های فوق عقلی می توانیم تشخیص دهیم چه کسی پیامبر است... پایین ترین مراتب تجربه های دینی «رؤیای صالح» است و مراتب بالاترآن، اذواق و مواجید و مکاشفات عارفانه... لذا برای احراز نبوت نبی، فقط به معجزه یا شواهد و اسناد تاریخی و اخبار متواتر، اتکا نمی توان کرد. باید ابتدا حقیقت نبوت را شناخت و سپس مصداق آن را جستجو کرد…»

 

4- «پیامبر اسلام، خاتم است، یعنی کشف تام او و به خصوص مأموریت او، برای هیچ کس دیگری تجدید نخواهد شد... اگر پیامبری، ... یک تجربه است، در آن صورت می توان این تجربه را افزونتر، غنی تر و قویتر کرد. یعنی... پیامبر هم می تواند به تدریج پیامبرتر شود... ابن خلدون می گوید: پیامبر (ص) به تدریج تحمل بیشتری نسبت به وحی پیدا می کرد... به همین سبب سوره ها و آیه های مکی کوتاهترند اما آیه ها و سوره های مدنی بلندترند... این بدان سبب بود که رفته رفته تجردی پیامبرانه برای پیامبر آسانتر شده بود.... حتی پیامبر اسلام در بدایت امر و پس از نزول اولین آیات سوره علق چنان که طبری می آورد هراسناک شده بود و به درستی ماهیت اتفاقی که برایش اتفاق افتاده بود را نمی شناخت لکن به سرعت با آن خو گرفت. موسی هم چنان که قرآن می گوید ابتدا از اژدها شدن عصا ترسید و خداوند به ملاطفت به او گفت: «لاتخف انی لایخاف لدی المرسلون»[1]... موسی هم بعداّ با وحی و اعجاز خو گرفت...»

 

5- «بسطی که در شخصیت او (پیامبر) می افتاد، به بسط تجربه و (بالعکس) منتهی می شد و لذا وحی تابع او بود نه او تابع وحی... نه او تابع جبرئیل، که جبرئیل تابع او بود و ملک را او نازل می کرد و در جایی هم که می خواست و می توانست از او درمی گذشت. چنانکه تجربه معراج گواه آن است...»

 

6- «داد و ستد پیغمبر با بیرون از خود، قطعا در بسط رسالت او و در بسط تجربه پیامبرانه او تأثیر داشت. یعنی این دینی که ما به نام اسلام می شناسیم، یک بار و برای همیشه بر پیامبر نازل نشد، بلکه به تدریج تکوّن پیدا کرد و دینی که تکوّن تدریجی دارد، حرکت و حیات تدریجی بعدی هم خواهد داشت…»

 

7- «می توان پرسید که آیا قرآن تماماّ پیش نویس شده بود و آیا نزول دفعی اش کاملا ممکن بود و به مصالحی نزول تدریجی یافت یا اینکه چنان پیش نویسی مطلقا وجود نداشت... کسانی که معتقدند در شب قدر همه قرآن یکجا و تفصیلا بر دل پیامبر نازل شده به حقیقت، منکر ماهیت سیّال و متدرّج آنند... شاید حقیقت نه این باشد نه آن و هم این باشد و هم آن... ورود پیامبر به صحنه اجتماع را می توان مانند ورود یک معلم به صحنه درس دانست... استاد... اجمالا می داند چه نکاتی و مطالبی را می خواهد به شاگردان القا کند این حد از مسأله برای استاد قابل ضبط و تهیه و پیش بینی است؛ اما از این مرحله به بعد همه چیز از جنس امکان است نه ضرورت. لذا غیرقابل پیش بینی و در عین حال مؤثر در تعلیم و تعلم است. استاد دقیقا نمی داند در کلاس چه پیش خواهد آمد... و معلم باید آمادگی اجمالی برای مواجهه با آنها را داشته باشد... پیغمبر بزگوار اسلام نیز در میان امت خود چنین وضعی داشت. وقتی می گوییم دین امری بشری است... منظور این است که پیامبر به میان آدمیان می آید. پا به پای آنها حرکت می کند... و در هر یک از این موارد هم مواجهه ی خاص و در خود شرایط می کند و دین، مجموعه برخوردها و موضع گیری های تدریجی و تاریخی پیامبر است و چون شخصیت پیامبر مؤید است و عین وحی است، هر چه می کند و می گوید نیز مقبول و مؤید است....

 

کسی می آمد و از پیامبر سؤالی می کرد، کسی تهمتی به همسر پیامبرمی زد، کسی آتش جنگی بر می افروخت و... و اینها در قرآن و در سخنان پیامبر منعکس می شد و اگر پیامبر عمر بیشتری می کرد و حوادث بیشتری بر سر او می بارید لاجرم مواجهه ها و مقابله های ایشان هم بیشتر می شد و این است معنی اینکه قرآن می توانست بسی بیش از این باشد که هست... بسا حوادث که در زمان پیامبر (ص) پیش نیامد و لاجرم ایشان هم در آن زمینه ها پاسخی ندادند و نسبت به آنها موضع گیری نکردند و از سوی دیگر بسی چیزها که به پیغمبر اسلام تحمیل شد…»

 

8- «خلاصه کلام آنکه پیامبر اسلام (ص) در دو سطح «تجربه» داشت و اسلام محصول این دو گونه تجربه است: تجربه بیرونی و تجربه درونی و به مرور زمان پیامبر در هر دو تجربه، مجربتر و لذا دینش فربه تر و کاملتر شد... و آن آیه کریمه که می فرماید: «الیوم اکملت لکم دینکم» ناظر به اکمال حداقلی است نه حداکثری. به این معنی که حداقل لازم هدایت به مردم داده شده است، اما حداکثر ممکن در تکامل تدریجی و بسط تاریخی بعدی اسلام پدید خواهد آمد... کاملتر شدن دین لازمه اش کاملتر شدن شخص پیامبر است که دین، خلاصه و عصاره تجربه های فردی و اجتماعی اوست. اینک و در غیبت پیامبر هم باید تجربه های درونی و برونی پیامبر بسط یابند و بر غنا و فربهی دین بیفزایند. عارفان... بر غنای تجربه های دینی ما می افزایند و تجربه هر یک از آنان نوعی است منحصر در فرد خویش و لذا به نوبه خود، خواستنی و دیدنی و ستودنی... و اگر «حسبنا کتاب الله» درست نیست، «حسبنا معراج النبی و تجربة النبی» نیز درست نیست. تجربه عشق عارفانه فی المثل از تجربه های لطیف عارفانه ای بوده که بر غنای تجارب دینی دینداران افزوده است.

 

9- «فرقه، فرقه شدن مسلمین را هم از این دیدگاه باید دید... آیا لازمه بسط تاریخی مکتب این نبود که فرقه های مختلف در این مکتب پدید بیایند...»

 

10- «امروز سخن هیچ کس برای ما حجت تعبدی دینی نیست، چون حجیت و ولایت دینی از آن پیامبر اسلام است و بس... از همه حجت می خواهند جز از پیامبر که خود حجت است... امروز دوران مأموریت نبوی پایان یافته است، اما مجال برای بسط تجربه نبوی باز است....»

منبع مطالب فوق: مجله کیان، شماره 39، ص4-11، به قلم دکتر سروش

نقد نظریه:

توجه: متن دکتر سروش را شماره بندی کردیم تا نقد آن راحتر باشد. لذا بر اساس شماره مطالب، نقد آنها را ارائه می کنیم:

 

1- اینکه مقوم نبوت نبی، وحی است، حرفی است درست؛ «قل انما انا بشر مثلکم یوحی الی» از این آیه استفاده می شود که تفاوت نبی و غیرنبی در همین دریافت وحی است؛ لذا غیرنبی از وحی خاصی که بر انبیاء نازل می شود، بی نصیب خواهند بود. هیچ عارف واقعی در اسلام مدعی چنین وحیی نبوده و نیست؛ و اگر کسانی مثل سرا ن بابیت و بهائیت مدعی چنان وحیی شده اند شیاد بوده است و تاریخ این دو فرقه ضالّه و امثال آنها گواه است که مدعیان آنها افرادی شیاد بوده اند که دست به دین سازی زده اند. حتی ائمه اطهار (ع) نیز مدعی چنین وحیی نشده اند بلکه خود تصریح نموده اند که با وفات پیامبر راه وحی نبوی هم بسته شده است؛ علی (ع) می فرمایند: «پدر و مادرم فدای تو باد ای رسول خدا! با مرگ تو قطع شد آنچه که با مرگ احدی غیر از تو قطع نشد از نبوت و اخبار و آگاهی از آسمان...»[2] با مرگ هیچ پیامبری این وحی خاص قطع نشد ولی با وفات پیامبر اسلام قطع شد؛ در حالی که تجربه دینی و تجربه عارفانه همچنان باقی است.

 

بنابراین وحی در انبیاء غیر از تجربه دینی به آن معنایی است که مد نظر جناب دکتر سروش است. اکثر آنچه بر غیر انبیاء در تجربه دینی کشف می شود، امور شناختاری است نه امور هنجاری و اگر امری هنجاری برای آنها کشف شود، اولا شخصی خواهد بود و ثانیا برای شخص خود آنها نیز وقتی حجت خواهد بود که موافق احکام شرع باشد یاحداقل مخالف آن نباشد.

 

نکته دومی که در سخن دکتر سروش جلب توجه می کند این بیان است که می گوید: «در این تجربه، پیامبر چنین می بیند که گویی کسی نزد او می آید و...» لحن این کلام این معنی را القاء می کند که نزول ملک بر پیامبر واقعی نیست بلکه پیامبر می پندارد که چنین امری رخ می دهد لذا جمله جناب دکتر سروش یادآور سخنی است که قوم نوح به آن بزرگوار نسبت دادند و گفتند: «ان هو الّا رجل به جِنَّه...»[3]؛ (او نیست جز مردی که جنون دارد...) . همین سخن را کفار قریش نیز درباره رسول الله (ص) گفتند: «ام یقولون به جنّه بل جاءهم بالحق و اکثرهم للحق کارهون»[4]؛ (یا می گویند او جنون دارد؟ نه چنین نیست بلکه او حق را بر آنان آورده است و بیشتر ایشان از حق کراهت دارند.)

 

البته جناب دکتر سروش این تهمت دیرینه را در قالب امروزی و مدرن و با ادبیاتی به اصطلاح روشنفکر پسند ارائه می دهد.

 

2- به نظر جناب دکتر سروش تفاوت صاحبان تجربه دینی با انبیاء در نوع دریافت های غیبی آنها نیست بلکه در عکس العملی است که انبیاء به این دریافت ها نشان می دهند و تحت تأثیر این تجربه های مقدس، خود متحول شده و دست به تحول آفرینی در اجتماع می زنند. در حالی که تفاوت انبیاء و غیرانبیاء در نوع دریافت های آنهاست. دریافت نبی اولا خاص است و ثانیا معصوم از تصرف شیطان و علل و عوامل محیطی است در حالی که در عرفا اولا تجربه های عرفانی عام است و در انحصار اشخاص ویژه نیست و ثانیا به شدت تحت تأثیر عقائد و پیش فرض ها و شیاطین و عوامل محیطی و... است.

 

3- اگر این سخن جناب دکتر سروش درست باشد اولاً کفار و مشرکین در کفر و شرک خودشان معذور خواهند بود چون آنها فاقد این تجربه های پیامبرانه بودند لذا نتوانستند پیامبر را بشناسند. واقعا چند درصد مردم دارای تجربه های به اصطلاح پیامبرانه هستند بسیاری از مردم هستند که در عمرشان حتی یک رؤیای صالحه هم نداشته اند چه رسد به تجربه عارفانه ثانیاً بسیاری از صاحبان تجربه های به اصطلاح پیامبرانه مثل مرتاضان و راهبان نه تنها به انبیاء ایمان نیاورده اند بلکه برضد انبیاء تبلیغ می کنند. اگر سنخیتی بین این تجربه ها بود این گونه افراد در برابر وحی نبوی نمی ایستادند. ثالثا با این تجربه ی به اصطلاح پیامبرانه چگونه می توان فهمید که مهاتما گاندی رهبر هند، پیامبر بود یا نه؛ چون وی، هم مدعی تجربه عارفانه بود و هم، شخصیتی انقلابی و نستوه داشت. همین طور رهبر فقید انقلاب اسلامی (امام خمینی (ره))، هم عارفی نامدار بود، هم نهضتی اجتمائی به راه انداخت و کوشید تا اسلام را به گوش جهانیان برساند؛ در عین حال هیچگاه ادعای پیامبری نداشت. پس آیا وجود این دو امر (تجربه عارفانه و احساس وظیفه و مأموریت) کافی است تا کسی پیامبر شود؟! آیا اگر گاندی ادعای نبوت می کرد ما باید نبوت او را می پذیرفتیم؟! طبق مبنای جناب سروش باید می پذیرفتیم؛ نیازی به معجزه هم نبود. اگر عقل مردم طلب معجزه یا نص متواتر از نبی قبلی را واجب نمی دانست، چه بسا بسیاری از اهل ریاضات و مکاشفات مدعی نبوت می شدند؛ همچنان که کم نیستند کسانی که تحت تاثیر عرفان های انحرافی و علوم فرا روانشناختی مثل هیبنوتیزم و مانیه تیزم و سحر وتلسمات و تسخیرات و.... دچار توهمات شده و خود را پیامبر و منجی عالم می پندارند، و سر آخر از تیمارستان سر در می آورند.

 

در این باب کافی است نظری به مجله جام جم، ویژه نامه کژراهه، اسفند 86 افکنده شود تا معلوم شود که این مدعیان نبوت و امامت چه بازار مکاره ای به راه انداخته اند. ملاکی که جناب سروش برای نبی بیان می کند و راهی که برای تشخیص نبی ارائه می دهد در واقع راه را برای ظهور این گونه مدعیان دروغین باز می کند و راه تکذیب آنها را بر روی مردم می بندد.

 

پیامبر مدعی است که با منبع لایزال قدرت و علم (خدا) در ارتباط است؛ لکن این ارتباط امری است غیرمحسوس و راهی برای اثبات مستقیم آن نیست لذا نبی در سایه این ارتباط، اموری را آشکار می کند که بیانگر ارتباط او با منبع لایزال قدرت و علم باشد و این امور همان معجزاتند؛ لذا معجزات از این حیث مؤید وحیند؛ تفاوت معجزه با سحر و شعبده وکار مرتاضان و... در این است که اولاً بلامنازع و منحصر در فرد است و ثانیا معجزه ی نبی موافق ادعای اوست و ثالثا صاحبان معجزه همواره مصدّق همند. ولی سایر امور خارق العاده اولا در انحصار اشخاص نیستند و ثانیا صاحبان آنها مصدق هم نیستند و اگر یکی از آنها مدعی نبوت شود دیگران با او معارضه می کنند و عملا هیچ گاه این امور خارق عادت با ادعای نبوت جمع نشده اند مگر اینکه نقض شده اند. حتی عرفای مسلمان نیز مکاشفات متعارض دارند.

 

4- اینکه پیامبر، خاتم نبوت است و کشف تام او به کسی از مردم عادی دست نخواهد داد سخنی است بر حق اما به عقیده شیعه ائمه اطهار (ع) نیز به واسطه آن بزرگوار صاحب این کشف تام هستند چرا که امامت امتداد رسالت است؛ و وجود امام معصوم تا روز قیامت سرّ خاتمیت نبوت است؛ چرا که با وجود امام معصوم، کشف تام نبوی همواره در میان امت حاضر است و مأموریت پیامبر در عصر خاتمیت بر عهده امام معصوم است. جناب دکتر سروش مدعی است که نبوت در یک نبی به مرور زمان قویتر می شود و شواهدی بر این مدعا می آورد، شاهد اول وی این است که ابتدا آیات و سور مکی بر پیامبر نازل شدند و بعد آیات و سور مدنی و آیات و سور مکی کوتاهترند، یعنی چون هنوز پیامبر تحمل سور بزرگتر را نداشت لذا ابتدا سور کوچکتر بر او نازل شدند. اما جناب دکتر سروش فراموش کرده اند که این سور اولا از حیث فصاحت، افصح از اکثر سور مدنی هستند و ثانیا از حیث معنی بسیار غامضتر و عمیق تر از سور مدنی هستند اکثر سور مدنی مربوط به امور اجتماعی و حقوقی هستند در حالی که سور مدنی اسرار آخرت و اسرار توحید و اسرار آسمان ها و عوالم غیب را بیان می کنند. ثالثا در بین این سور، سوره اخلاص است که عالی ترین مراتب توحید را بیان می کند. از امام سجاد (ع) از توحید پرسیده شد حضرت فرمودند: «همانا خداوند عزوجل می دانست که در آخرالزمان اقوامی متعمق پدید می آیند پس نازل کرد خداوند متعال «قل هو الله احد» و آیاتی از سوره حدید را...»[5]

 

شاهد دوم وی این است که پیامبر در اولین دریافت وحی هراسناک شد چرا که هنوز به درستی ماهیت وحی را نمی شناخت. احادیثی که جناب دکتر سروش این مطلب را از آن گرفته اند در تفسیر المیزان، ذیل تفسیر سوره علق آمده است؛ و علامه طباطبایی همه آنها را مخدوش دانسته و رد کرده است؛ جالب این است که در این روایات پیامبر برای اینکه اطمینان به نبوت خود پیدا کند به سراغ یک راهب مسیحی می رود تا بداند که آنکه دیده است، فرشته است یا شیطان در حالی که روایات فراوانی داریم که پیامبر (ص) از همان کودکی با فرشتگان ارتباط داشته است و مؤیّد من عندالله بوده است.

 

شاهد سوم این مدعا این است که حضرت موسی (ع) در ابتدای نبوتش از مار شدن عصایش ترسید ولی بعد از مدتی به آن خو گرفت و خداوند متعال فرمود: «ای موسی نترس همانا رسولان من در نزد من نمی ترسند.» ترس حضرت موسی از مار بود نه از نزول وحی یا تکلم با خدا؛ ترس از مار یک ترس طبیعی است و ربطی به تحمل وحی ندارد. حضرت موسی (ع) در همان ابتدای نبوّتش بدون واسطه فرشته، با خدا تکلم می کند و این نشان از قوت وجودی اوست.

 

اساسا انبیاء مثل عرفا نیستند که بعد از ریاضت های طولانی به تجربه های معنوی دست یابند ما در زندگی موسی در قبل از نبوتش ریاضت ویژه ای را نمی بینیم در زندگی سایر انبیاء نیز همین طور. پیامبر اسلام هم که مدتی در غار حرا ساکن می شد باز ریاضت ویژه ای نمی کشید آن حضرت بعد از رسالت نیز همین رویه خلوت در غار را به صورت اعتکاف ادامه داد. حضرت عیسی (ع) در همان لحظه تولد فرمود: «انی عبدالله آتانی الکتاب وجعلنی نبیا» این چه تجربه ای است که بدون هیچ تلاشی حاصل می شود و شخصی در گهواره به مقام عبداللهی می رسد و به او کتاب آسمانی داده می شود و از همان طفولیت به مقام نبوت می رسد. آیا پیامبر اسلام که در سن چهل سالگی به نبوت رسید در چهل سالگی در رتبه عیسای چند روزه قرار گرفت. بسیاری از انبیای اولوالعزم در سنین بالا به نبوت رسیده اند در حالی که حضرت یحیی که اولوالعزم نبود در کودکی به نبوت رسید. «یا یحیی خذ الکتاب بقوه و آتیناه الحکم صبیا.»

 

5- جناب دکتر سروش مدعی است که هر چه پیامبر بیشتر رشد می کرد وحی نیز تکامل می یافت چنین نبود که خدا جبرئیل را بر پیامبر نازل کند بلکه رشد پیامبر باعث می شد که جبرئیل با پیام تازه ای به سوی او نازل شود. در حالی که در تمام آیات قرآن خداست که جبرئیل را بر پیامبر نازل می کند ودرهیچ آیه ای نیست که پیامبر جبرئیل را نازل می کرد این سخن را جناب سروش مدعی است که از عرفای شامخین گرفته است. البته سخن عرفا اگر به درستی دقت و فهم شود در محل خود سخنی قابل پذیرش است اما با مبانی خاص خود و معنا ی دقیق خود نه با مبانی و معنای طرح شده در کلام جناب دکتر سروش. عرفا برای پیامبر دو مرتبه وجودی قائلند: یکی وجود زمینی و جسمانی پیامبر و دیگری وجود ملکوتی و الهی او. وجود مادی او به حکم مادی بودن پایین تر و ضعیفتر از ملائک است لذا معنی ندارد که پیامبر با حیث بشری خود جبرئیل را نازل کند. اما وجود ملکوتی پیامبر مافوق جبرئیل است. در آن رتبه اثری از جبرئیل نیست. در آن مرتبه روح کلی پیامبر وحی را مستقیما از علم الهی می گیرد. طبق بیان عرفا وجود ملکوتی و فوق ملکی پیامبر حقایق ازلی و ابدی و لایتغیّر را مستقیما از علم خدا می گیرد و در مرتبه پایین تر به ملک وحی (جبرئیل) القاء می کند؛ و جبرئیل در مرتبه عالم مثال (برزخ) آن را به روح جزئی پیامبر القاء می نماید. بنابر این وقتی عرفا می گویند وجود پیامبر جبرئیل را نازل می کرد منظورشان این نبود که وجود بشری پیامبر جبرئیل را پایین می کشید یا او را در وجود خود تجسم می کرد؛ بلکه مرادشان این است که وجود فوق ملکی او وحی را به جبرئیل می رساند. و روشن است که آن وجود ملکوتی پیامبرغیر از وجود بشری پیامبر است. آن حقیقت غیبی در واقع موجودی است ذاتا مجرد که به اعتبار اتصالی که پیامبر خدا با آن دارد آن را حقیقت محمدیه یا روح کلی محمدی می گویند. بنابر این بین آن روح محمدی کلی و این روح محمدی جزئی اشتراک لفظ وجود دارد؛ و جناب سروش بدون توجه به این تفاوت گرفتار مغالطه اشتراک لفظی شده است. اساسا باید توجه داشت که هر علمی مبادی و مبانی و اصطلاحات خاص خود را دارد؛ و نمی توان مطلبی را از یک علم متعالی مثل عرفان کنده و در علمی دیگر با مبانی و مبادی و اصطلاحات متفاوت استعمال کرد.

 

6- به نظر جناب سروش وحیی که بر پیامبر ناز ل می شد تحت تأثیر عوامل بیرونی و درونی بود و چون این عوامل، تدریجی بودند لذا دین نیز به تدریج بر پیامبر نازل می شد در حالی که خود قرآن کریم مدعی است که اصل قرآن در لوح محفوظ و ام الکتاب است و از آنجا به تدریج نازل می شود. «بل هو قرآن مجید، فی لوح محفوظ» (بروج/21و22) «یمحوالله ما یشاء و یثبت و عنده ام الکتاب»[6]، «انا جعلناه قرآنا عربیا لعلکم تعقلون و انه فی ام الکتاب لدینا لعلی حکیم»[7]

 

بلی قرآن به تدریج نازل شد اما از کجا نازل شد از یک حقیقت ثابت، از لوح محفوظ از ام الکتاب از علم الهی. این گونه نبود که کسی سوال کند وآنگاه خدا به فکر جواب دادن بیفتد همه حقایق عالم در علم خدا ودر لوح محفوظ موجود است حتی همین که فلان حادثه رخ خواهد داد وفلان آیه در راستای آن نازل خواهد شد.

 

7- جناب سروش معتقد است که قرآن هیچ پیش نویس قبلی نداشته است و با این کلام تمام آیات فوق الذکر را انکار کرده است. نیز آیات اوایل سوره دخان را «حم، والکتاب المبین. انا انزلناه فی لیله مبارکه انا کنا منذرین فیها یفرق کل امر حکیم» از این آیه استفاده می شود که اولا قرآن در یک شب نازل شده است و ثانیا در این شب «یفرق کل امر حکیم» بنابراین در این کتاب «یفرق کل امر حکیم» پس این کتاب جامع «یفرق کل امر حکیم» خواهد بود.

 

جناب سروش فرموده اند که معتقدین به نزول دفعی قرآن منکر ماهیت سیّال و متدرّج قرآن یا دین هستند، در حالی که چنین استلزامی وجود ندارد. ما در عین اینکه معتقدیم تمام قرآن یکجا بر پیامبر نازل شده است معتقدیم که آن حضرت در مقام بیان، آن را به تدریج بیان کرده اند و باز با اینکه کل قرآن در عصر پیامبر بیان شده است همچنان اظهار آن و تفسیر آن سیّال است و ائمه معصومین (ع) تفصیل آن را به تدریج بیان کرده اند و تا روز قیامت حقایق قرآن به تدریج و متناسب با زمان، توسط امام معصوم که عالم به جمیع معارف قرآن است ظهور خواهد یافت. لذا نزول قرآن هم دفعی بود و هم تدریجی و باز تفصیل و اظهار معارف و حقایق قرآن نیز تدریجی خواهد بود؛ در این میان حوادث زمان و سؤالات مطرح شده برای پیامبر و ائمه، سبب نزول نیستند بلکه اینها خود بخشی از بی نهایت معارف قرآنند. خداوند متعال فرمود: «... و نزلنا علیک الکتاب تبیانا لکل شیء...»[8] و روایات زیادی مؤید این هستند که مراد از «کل شیء» تمام ما کان و ما یکون است نه فقط امور مربوط به هدایت- آنچنان که بعضی گمان کرده اند- بنابراین حتی همین حوادث شأن نزول نیز در قرآن هستند و در لوح محفوظ ثبت بوده که چنین حوادثی رخ خواهد داد و فلان آیات در چنین موقعی نازل خواهد شد.

 

جناب دکتر سروش گمان می کند که اگر کسی فلان سؤال را نمی کرد یا فلان حادثه رخ نمی داد فلان حقیقت قرآنی نیز نازل نمی شد. بنابراین چون حوادث بی نهایت است و عمر پیامبر نیز کوتاه است لذا قرآن نیز همه حقیقت نیست. این مطلب از چند جهت قابل نقد است.

 

اولا مگر برای هر حادثه ای آیه نازل می شد تا حکم کنیم که برای حوادث آینده هم بایدآیاتی نازل می شد که بخاطر وفات پیامبر نشده است. ثانیا مگر همه آیات شأن نزول داشتند. بسیاری از آیات هستند که بدون هیچ شان نزولی نازل شده اند ثالثا وقوع این وقایع (شأن نزول ها) از نظر ما انسان ها ممکن الوجود است؛ اما خدا که عالم به جمیع موجودات است می داند که کدام حادثه قطعا رخ خواهد داد و کدام حادثه رخ نخواهد داد هر حادثه ای که رخ می دهد ضروری الوقوع است. به قول فلاسفه «الشیء ما لم یجب لم یوجد» وقتی علت تامّه چیزی محقق شد وقوع آن حتمی و ضروری است و علت العلل همه حوادث خداست لذا هر حادثه ای که رخ می دهد از آن جهت رخ می دهد که خدا علت آن است. بنابراین خدا از قبل می داند که چه حادثه ای رخ خواهد داد و می داند که چه آیاتی را به مناسبت آن حوادث نازل خواهد کرد و محال است در علم خدا تخلف حاصل شود. ـ تفصیل این بحث محتاج اطلاعات عمیق فلسفی است لذا از تفصیل آن احتراز می کنیم ـ رابعا بسیاری چیزها هست که کسی نپرسیده است لذا در قرآن نیز به ظاهر نیامده است ولی اهل بیت (ع) می توانند احکام آنها را از همین قرآن موجود استخراج کنند. برای مثال در قرآن آمده است که دست سارق و سارقه را ببرید ولی نیامده است که دست را از کجا ببرید؛ اما امام جواد (ع) از آیه «و ان المساجد لله فلاتدعوا مع الله احدا»[9] استفاده کرده اند که دست سارق باید از مفاصل انگشتان (محل اتصال انگشتان به کف دست) بریده شود؛ چون کف دست از مساجد سبعه است که در سجده باید بر زمین قرار گیرد و این مساجد سبعه از آنِ خداست و کسی حق تجاوز به حق خدا را ندارد. بنابراین بر امام معصوم ممکن است که تمام احکام را به همین نحو و از راه های دیگری که خود می داند از قرآن استخراج کند. پس هیچ دلیل قطعی نداریم که قرآن ناقص است و می توانست بیش از این باشد. قرآن در همین مقدارش شامل جمیع حقایق ماکان و مایکون است لکن بر فرد غیرمعصوم استخراج کل این علم محال است لذا وجود امام معصوم تا قیامت الزامی است تا حقایق و معارف را متناسب با نیازهای زمان از همین قرآن موجود استخراج کند؛ و حتی چنین نیست که امام این حقایق را از راه تجربه عرفانی و وحیانی به دست آورد بلکه بنا به صریح روایات علی (ع) تمام علم قرآن را از خود پیامبر (ص) گرفته است و ائمه بعدی نیز یکی پس از دیگری این علم را از همدیگر به ارث برده اند. از طرفی پذیرفتن نقص قرآن مستلزم وجود تناقض در قرآن است چون قرآن خود مدعی است که «تبیاناً لکل شی» است وقول به ناقص بودن قرآن مخالفت با این آیه است.

 

8- بعد از پیامبر هیچ کس نمی تواند چیزی بر اسلام بیفزاید چرا که هیچ عارفی را توان پرواز به قله کشف تام محمدی نیست و هر چه عارف از معارف حقّه اصطیاد کند قبل از اوتوسط پیامبر اصطیاد شده است و در باطن قرآن مستور است؛ هیچ عارف واقعی نیز مدعی کشف جدیدی ورای قرآن نشده است. جز سردمداران ادیان و فرق ضاله نظیر بابیت و بهائیت که مدعی نبوت و الوهیتند، آیه «الیوم اکلمت لکم دینکم...» نیز با بیانی که سابقا گفته شد ناظر به کمال نهایی دین و قرآن است. وقتی قرآن «تبیانا لکل شیء» است دیگر سخن از حداقل و حداکثر خنده دار است چرا که «کل شیء» چیزی را فرو نمی گذارد. عارف که سهل است، امام معصوم نیز چیزی بر دین نمی تواند بیفزاید، آنچه امام و عارف می افزاید تفصیل و تفسیر دین یا به عبارتی اظهار حقایق قرآن است نه افزودن چیزی بر آن. وقتی فوق معراج نبی محال است دیگر کسی نمی تواند ره آوردی جدید از عالم غیب بیاورد. «حسبنا کتاب الله» که خلیفه ثانی مطرح کرد به معنی بستن باب مدینه علم نبی بود لذا محکوم و باطل است. اما اگر کسی گفت «حسبنا کتاب الله و عترت رسول الله» کلام او عین صواب و حق است. چرا که کتاب الله در دست عترت رسول الله یعنی تمام دین و تمام حقیقت؛ فلذا پیامبر (ص) فرمود: «انی تارک فیکم الثقلین کتاب الله و عترتی اهل بیتی و انهما لن یفترقا حتی یراد علی الحوض ما ان تمسکتم بهما لن تضلوا»[10]

 

جناب سروش مدعی است که عرفا تجربه عشق عارفانه را به دین افزوده اند، در حالی که آیات و روایات پر است از واژه حبّ و اشدّ حبّالله و التّامّین فی محبّة الله و... عرفا کاری که کردنداین بود که به جای حبّ و اشدّ حبّاً لله و امثال آن تعبیر عشق را رواج دادند. در روایات نیز واژه عشق در مورد خداوند به کار رفته است ولی به نظر می رسد که اولیای دین میل نداشتند که این کلمه به عنوان یک واژه دینی رواج پیدا کند. وشاید سرّ آن این باشد که این کلمه از نظر لغوی دارای نوعی بار معنایی منفی است.

 

9- جناب دکتر سروش می گوید: «فرقه، فرقه شدن مسلمین را هم از این دیدگاه باید دید... آیا لازمه بسط تاریخی مکتب این نبود که فرقه های مختلف در این مکتب پدید بیایند...»

 

ظاهرا به نظر جناب سروش جریان سقیفه و جریان شورای خلافت خلیفه ثانی و جریان خوارج و جریان جنگ جمل وجریان بابیت وبهائیت وامثالهم که منجر به پدید آمدن فرقه ها شد ند، همه ناشی از تجربه دینی عاملین این حوادث تفرقه انگیز بوده است. این گمانه با توجه به انگاره پلورالیسم دینی در نگاه ایشان راه را برای به رسمیت شناختن هر بدعتی در دین هموارمیسازد..

 

10- اولا معنی خاتمیت این است که بسط تجربه نبوی به معنی افزودن چیزی بر دین اسلام منتفی است یعنی راه خبر گرفتن از آسمان- به عنوان شریعت- مسدود است، اگر چه راه مکاشفه عارفانه باز است، کشف نبوی اولا خاص و ثانیا معصوم است ولی کشف عارف عام و غیر معصوم است.

 

توجه: عصمت علم حضوری با عصمت کشف و شهود نباید خلط شود- ثانیا اینکه تجربه دینی پیامبر حجّت است ولی تجربه دیگران حجّت نیست طبق مبنای جناب دکتر سروش سخن ناصوابی است چرا که ایشان هیچ تفاوت جوهری بین تجربه نبوی و تجربه دینی دیگران قائل نشده است الا این که نبی در خود احساس وظیفه می کند و خود را مأمور می داند که جامعه را اصلاح می کند، که این سخن نیز تمام نیست چرا که برخی عارفان نیز چنین مأموریتی را در خود حس می کنند فلذا برای اصلاح جامعه قیام می کنند. نمونه بارز چنین عارفانی، حضرت امام (ره) است.

 

ما اگر وحی نبی را حجت می دانیم به خاطر این است که با براهین قاطع عقلی اثبات کرده ایم که نبی بالضروره باید معصوم باشد و آن گاه در سایه سار عقل، مصداق نبی را می یابیم و وقتی قطع کردیم که او نبی است، قطع می کنیم که سخن او حجت است. بنابراین حجیت قول نبی متکی بر حجیت ذاتی عقل است و عقل در مواجهه با مدعی نبوت از او حجت طلب می کند که یکی از حجت های او اعجاز اوست و عقل حجیت اعجاز را می پذیرد؛ و چون نبی اکرم (ص) نبی خاتم است لذا اعجاز او (قرآن کریم) تا قیامت باقی است تا بر عقول اتمام حجت شود.

 

لب لباب نظریه بسط تجربه نبوی:

 

1- هر تجربه ای و از جمله تجربه دینی انبیا تدریجی الحصول و متکامل و تاریخی است. لذا پیامبران نیز مثل عرفا با گذشت زمان و تحت تاثیر عوامل تاریخی و محیطی در دریافت وحی ورزیده تر می شوند؛ به عبارت دیگر انبیا به مرور زمان پیامبرتر می شوند.

 

2- تجربه نبوی هیچگاه متوقف نمی شود و همواره به سیر تکاملی خود ادامه می دهد؛ لذا اگر پیامبر عمر بیشتری می کرد آیات تازه تری بر اونازل می شد و قرآن بزرگتر این می شد که الآن هست

 

3- تجربه های دینی عارفان مسلمان نیز ادامه همان تجربه پیامبرانه است. لذا عرفا به مکاشفاتی بیش از تجربه های وحیانی پیامبر اسلام رسیده اند.

 

جهت مطالعه بیشتر به منابع زیر مراجعه فرمایید:

 

- نقد نظریه بسط تجربه نبوی، استاد علی ربانی گلپایگانی، انتشارات مرکز مدیریت حوزه علمیه قم.

 

- کلام جدید، استاد خسروپناه، گفتار دوازدهم.

 

-کتاب نقد شماره 38

 

-پادزهر , دکتر احمد احمدی

 

به نقل از سایت:  http://www.maaref.porsemani.ir

به نقل از سایت:  http://porseman.org

پاورقی ها:

[1] نمل/10.

 

[2] خطبه 235 نهج البلاغه

 

[3] المؤمنون/25

 

[4] مؤمنون/70

 

[5] اصول کافی، ج1، ص91

 

[6] رعد/39

 

[7] زخرف/3و4ل

 

[8] نحل/89

 

[9] جن/18

 

[10] مستدرک الوسایل، ج7، ص254

 


یکشنبه ۱۳٩٠/۳/٢٩ توسط شیعه | پیام های دیگران ()

طبقه بندی:  

.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

موضوعات وب
صفحات اختصاصی