ازدواج حضرت ام کلثوم سلام الله علیها با جناب عمر (خلیفه دوم) در هاله ای از ابهام
ساعت ٤:٢۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٢/٢۱  

سؤال: آیا ازدواج ام کلثوم دختر امیر المومنین علیه السلام  با  جناب عمر نشانه دوستی و روابط خوب میان ایشان نیست؟

 

 

جواب: موضوع ازدواج حضرت ام کلثوم سلام الله علیها با  جناب عمر از دو دیدگاه قابل بحث و بررسی است:


الف. از منظر منابع اهل سنّت؛
ب. از منظر منابع شیعه.

 


منابع اهل سنت: 
در بین اهل سنت، مشهور است که امیرالمؤمنین علی (ع) دختر خود امّ کلثوم را به ازدواج خلیفه دوم، عمر بن خطاّب، در آوردند. آنها این ازدواج را نشانگر دوستی و روابط حسنه میان علی (ع) و خلیفه دوم قلمداد می کنند. 
در نقد و بررسی این موضوع به چند نکته اشاره می شود:

 


1. هیچ یک از صحاح ششگانه(1) اهل سنّت ازدواج امّ کلثوم را با عمر ذکر نکرده اند.
مهمترین آنها دو کتاب صحیح بخاری و صحیح مسلم است که در نزد اهل سنت معتبرترین کتابها بعد از قرآن شمرده می شوند. برخی از دانشمندان سنّی، بسیاری از حقایق تاریخی را صرفاً به دلیل اینکه در صحیح بخاری و مسلم بیان نشده، مورد انکار و تردید قرار می دهند.

 


2. برخی از مسانید معتبر نزد اهل سنت، مانند: مُسند احمد بن حنبل نیز این رویداد را بیان ننموده اند.

 


3. برخی از منابع تاریخی و روایی اهل سنّت، مانند: "طبقات" ابن سعد(2) و "المستدرک" حاکم نیشابوری(3)، ازدواج ام کلثوم با خلیفه دوم را مطرح نموده اند که روایات آن کتابها از حیث سند و دلالت قابل نقد است :
نقد سندی: براساس مبانی رجالی اهل سنّت، تمام راویان این روایت، متّهم به صفات "کذّاب"، "وضّاع"، و "ضعیف" و "مدلَّس" می باشند؛ لذا براساس منابع اهل سنت، موضوع ازدواج امّ کلثوم با عمر بن خطّاب به لحاظ سندی فاقد اعتبار و ارزش می باشد.(4) 
نقد دلالتی: صرف نظر از ضعف سندی، این روایت به لحاظ دلالت و معنی نیز دچار تعارض، چندگانگی و تشویش در نقل می باشد؛ به گونه ای که برخی از نقلها برخی دیگر را تکذیب می نمایند. به عنوان مثال، در برخی نقلها این گونه آمده است که وقتی عمر به خواستگاری امّ کلثوم آمد، علی (ع) مسئله کوچکی سنّ ام کلثوم را مطرح نمودند و در برخی نقلها آمده است که حضرت فرمودند: "من او را برای فرزندان برادرم جعفر بن ابی طالب نگه داشته ام." در نقل دیگری بیان شده است که علی (ع) بدون درنگ ام کلثوم را نزد عمر فرستاد تا او را نگاه کند.

 


دیدگاه شیعه:

 


در مورد ازدواج امّ کلثوم با خلیفه دوم، در میان دانشمندان شیعه دیدگاه های متفاوتی مطرح است که در ذیل به برخی از آنها اشاره می شود:
1. برخی از دانشمندان شیعه از جمله شیخ مفید، این تزویج را به شدّت انکار نموده و بر این باورند که چنین ازدواجی اساساً رخ نداده است.(5)

2. دیدگاه دیگر این است که اُمّ کلثوم دختر واقعی علی (ع) نیست؛ بلکه ربیبه - دختر خوانده - علی (ع) بوده است. بر اساس این دیدگاه، امّ کلثوم دختر واقعی ابوبکر بوده، مادرش أسماء بنت عمیس است. پس از مرگ ابوبکر، اَسماء به همسری علی (ع) در آمد و امّ کلثوم همراه مادرش به خانه علی (ع) آمدند.
این دیدگاه متعلّق به آیت اللَّه العظمی مرعشی نجفی رحمه الله است. ایشان در این باره می فرمایند: "امّ کلثوم که با عمر ازدواج کرد، ربیبه علی (ع) و دختر اسماء بنت عمیس از ابوبکر بود. او کودک بود و با ازدواج اسماء با علی (ع) پس از مرگ ابوبکر به خانه علی (ع) آمد و بزرگ شد و با عمر ازدواج کرد. او را همه جا امّ کلثوم بنت علی (ع) می گفتند. او با پسرش زید بن عمر در زمان امام مجتبی (ع) فوت کردند. امام (ع) بر او و پسرش یک نماز میّت خواند و همین دلیل بر جواز نماز بر دو میّت در یک نماز شد.
امّ کلثوم دختر فاطمه علیها السلام در کربلا با خواهرش زینب علیها السلام بود و در شب یازدهم تا صبح مواظب اطفال امام حسین (ع) بود که خود دلیل دیگری بر نفی ازدواج او با عمر است؛ زیرا اگر زن عمر بود و فرزندی داشت، در جریان کربلا منعکس می شد، در اسارت کوفه و شام مطرح می گشت. اصولاً برای او حرمتی قائل می شدند.(6)


3. دیدگاه دیگر این است که این ازدواج صورت گرفت؛ ولی از روی تهدید و اکراه و اجبار. در منابع حدیثی شیعه روایاتی وجود دارد که نشانگر وقوع این ازدواج از روی تهدید و ارعاب می باشد. 
برای نمونه: محمد بن ابی عمیر از هشام بن سالم از امام صادق (ع) نقل می کند که فرمود: "هنگامی که عمر ( از اُم کلثوم )نزد علی (ع) خواستگاری نمود، حضرت در پاسخ او فرمودند: او کم سنّ و سال است. عمر با عباس - عموی علی (ع) - ملاقات کرد و گفت: آیا در من عیبی هست؟
عباس گفت: چه شده؟ عمر گفت: به خواستگاری دختر برادرزاده ات رفتم؛ (ولی او پاسخ منفی به من داد و ) من را ردّ نمود. به خداوند سوگند! چاه زمزم را پُر می کنم و هیچ نشانه بزرگی و کرامت برای شما نیست، مگر آنکه آن را از بین خواهم برد و هر آینه دو شاهد برای او اقامه کرده، به اتّهام سرقت دست راست او را قطع خواهم نمود. پس عباس نزد علی (ع) آمد و او را (از تهدیدهای عمر) آگاه ساخت و از ایشان درخواست نمود تا امر (این ازدواج) را به او واگذار نماید. علی (ع) نیز مسئله ازدواج ام کلثوم را به عموی خود عباس سپرد"(7).(8)
در صورتی هم که چنین روایاتی را بپذیریم نه تنها نشانه ای از دوستی و روابط حسنه میان امام علی (ع) و  جناب عمر نمی بینم بلکه سندی دیگر بر مظلومیت اهل بیت پیامبر(ص)  و خشونت خلیفه دوم را پذیرفته ایم . 

 

منابع
1. الکتب الستة المشهورة المقررة فی الإسلام التی یقال لها الصحاح الستة هی : 1- صحیح البخاری 2- صحیح مسلم 3- الجامع للترمذی 4- السنن لأبی داود 5- السنن للنسائی 6- السنن لابن ماجه.( مقدمة فی أصول الحدیث، عبدالحق الدهلوی، ص 96).
2. الطبقات الکبری ، محمد بن سعد بن منیع الزهری، دار احیاء التّراث العربیّ، بیروت، لبنان، چاپ اوّل، 1416 ق، ج 8، ص 462 - 465.
3. المستدرک علی الصحیحین، حاکم نیشابوری، دار الکتب العلمیة، بیروت، لبنان، چاپ اوّل، 1411 ق، ج 3، ص 153.
4. برای آگاهی بیشتر از احوال راویان این حدیث، به کتاب "الرسایل العشر" تألیف سیدعلی حسینی میلانی، انتشارات یاران، قم، چاپ اوّل، 1418 ق، رساله هشتم مراجعه نمایید.از ایشان کتابی با نام‏ ازدواج ام کلثوم با عمر( بررسى و نقد) نشر یافته که در نرم افزار مجموعه آثارشان توسط شرکت کامپیوتری نور نیز قرار داده شده است. 
5. مسارُّ الشّیعه (مجموعه مصنّفات شیخ مفید)، دار المفید، بیروت، لبنان، چاپ دوم، 1414 ق، ج 7، ص 87؛ همچنین، مرحوم سید ناصر الحسین الموسوی اَلّکنوی الْهندی، نوه صاحب کتاب "عبقات الانوار"، کتابی در انکار این تزویج تحت عنوان: "إفحام الأْعداء والخصوم فی نفی تزویج امّ کلثوم" نگاشته است. مرحوم محمدجواد بلاغی، صاحب تفسیر "آلاء الرَّحمن" نیز رساله مفصلی در نفی این تزویج دارد. 
6. تاریخ تحلیلی و سیاسی اسلام، دکتر علی اکبر حسنی، دفتر نشر فرهنگ اسلامی، چاپ اوّل، 1379 ش، ج 2، ص 59.
7. فروع کافی، محمد بن یعقوب کلینی، دار الاضواء، بیروت، لبنان، چاپ اوّل، 1413 ق، کتاب نکاح، بابُ تزویج امّ کلثوم، ح 9470، ص 347.
8. مجله مبلغان ، شماره 100،« ازدواج ام کلثوم با عمر در هاله ای از ابهام»، عزیزی علویجه مصطفی

منبع: سایت ایت الله مکارم شیرازی:    http://makarem.ir 


 
امامت اسماعیل فرزند بزرگ امام جعفر بن محمد الصادق علیه السلام نزد اسماعیلیه
ساعت ۳:٥۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٢/٢۱  
 

سؤال: عقیده اسماعیلیه در مورد امامت اسماعیل فرزند امام  جعفر الصادق علیه السلام(امام ششم شیعه) چیست؟


جواب: اسماعیلیان معتقدند که امام صادق صریحاً به امامت اسماعیل نص زده است. از نکات قابل توجه این است که در بسیارى از کتاب هاى اسماعیلیه درباره نص به اسماعیل و بالاخص محمدبن اسماعیل مطلبى نیامده است.[1] و جالب تر آنکه علماى امامیه نیز به این مسئله توجه خاصى مبذول نداشته و در کتب خود به این بحث نپرداخته اند. مثلا آیت الله سبحانى در کتاب تاریخ الاسماعیلیه با اینکه به امامت آن ها پرداخته ولى هیچ مطلبى در این زمینه نیاورده است. حمیدالدین کرمانى در کتاب المصابیح فى اثبات الامة مى نویسد: «جعفر نص بر اسماعیل زد، ولى شیعه در موتش در زمان امام صادق و اشاره به بعضى از اولاد جعفر اختلاف کرد...[2] حمید الدین کرمانى در این جا فرض را بر این گذاشته که امام نص بر اسماعیل زده و نور امامت در نفس اسماعیل قرار گرفته و به هیچ وجه نمى شود این نور از اسماعیل به برادرش امام کاظم(ع) برسد، بلکه اگر قرار است به کسى برسد به فرزندان اسماعیل منتقل گشته است. شیخ مفید در جواب این تلقى مى گوید: «اما آن چه اسماعیلیه مى گویند که اسماعیل ـ رحمة الله ـ فرزند بزرگ بود و نصّ باید به اولاد اکبر زده شود، این حرف وقتى صحیح است که بزرگتر باقى بماند، نه اینکه قبل از پدر از دنیا برود. پس اگر یقین داریم که فرزند بزرگ تر زودتر از پدر درگذشته است، پس معنایى براى نصّ باقى نمى ماند، و اگر امام نصّ هم زده باشد، دروغ در مى آید. زیرا معناى نصّ آن است که بعد از من آن منصوص علیه، امام است و اگر آن منصوص قبل از امام صادق از دنیا رفته است، پس معناى نصّ کذب درآمده است. چگونه ممکن است که خدا علم داشته باشد که قبل از امام صادق از دنیا مى رود و با این حال امر کند که او جانشین تو است. این کار عبث است و باعث کذب نصّ مى شود، زیرا فائده نصّ از بین رفته و هیچ غرضى بر آن مترتب نگردیده است. اما روایاتى که نقل مى کنند که امام بر اسماعیل نصّ زده است، این یک توهم است و کسى را نمى شناسیم که این مطلب را بیان کرده باشد، بلکه چون صحابه امام خیال مى کردند فرزند بزرگتر جاى پدر مى نشیند، تصورشان این بود که اسماعیل امام بعدى است و وقتى اسماعیل درگذشت، توهم آن ها هم برطرف شد و یقین کردند که اسماعیل امام نیست. بعضى این ظنّ و گمان را اصل قرار داده و بر همان توهمات خود باقى ماندند و ادعاى نص بر اسماعیل کردند و حال آن که هیچ نقلى در این زمینه از بزرگان نرسیده است».[3]

بنابراین از دیدگاه شیخ مفید، مسئله امامت اسماعیل بر اسماعیلیه مشتبه شده و آنان با تصورات خود زندگى کردند نه با واقعیات جامعه. شیخ طوسى نیز به صورت مختصر در این زمینه مى نویسد: «اما خبرى که از امام صادق (ع) نقل شده که بدا لله فى اسماعیل، یعنى بدا من الله. زیرا مردم خیال مى کردند که اسماعیل امام بعد از امام صادق است ولى وقتى از دنیا رفت، فهمیدند که اشتباه تصور مى کردند، لذا امام صادق فرمود: بدا لله فى اسماعیل یعنى بدا من الله فى اسماعیل...»[4] 
داعى ادریس قرشى در کتاب «زهر المعانى» در این باره مى نویسد: «منصور عباسى فردى را مأمور کرد تا به درس امام صادق رفته و اوضاع را بررسى کند. آن فرد فهمید که امام صادق عهد خود را به اسماعیل واگذار کرده است. این مطلب را به منصور عباسى رساند. منصور امام صادق را احضار کرده و به او گفت که تو اسماعیل را به عنوان امام بعد از خود نصب کرده اى! امام طفره رفت. آن مرد که در پشت پرده اى مخفى شده بود بیرون آمد و ماجرا را تعریف کرد.
امام صادق (ع) فرمود: «این مطلب حق است»، منصور امام را به خانه اش بازگرداند... امام صادق (ع) هنگامى که نص بر اسماعیل زد، اسماعیل از حسادت اطرافیان در بیم بود، لذا وقتى مرگ او نزدیک شد، به پدرش توصیه کرد که فرزندش را تحت تکفّل یک حجاب و یک امام مستودع قرار دهد... لذا امام صادق (ع) محمد بن اسماعیل را به میمون بن غیلان بن بیدر بن مهران بن سلمان فارسى به عنوان امام مستودع سپرد تا او را تربیت کند،... اسماعیل مریض شد و امام صادق همه را فرا خواند و روز سوم اسماعیل را به سوى قبر حمل کرد و از همه شهادت گرفت که اسماعیل از دنیا رفته است. امام این کار را کرد تا خبر به منصور عباسى برسد و خبر به آن ملعون رسید... بعد از واقعه اسماعیل را در بصره دیدند و گفتند: این اسماعیل بن جعفر است که زنده شده است. خبر به منصور عباسى رسید و امام صادق را فرا خواند، ولى امام شاهدان را احضار کرد و به منصور عباسى فهماند که اسماعیل از دنیا رفته است. این کار امام به خاطر این بود که جان اسماعیل را که امام بعدى بود، حفظ نماید و از این زمان دوران غیبت و ظهور اسماعیل شروع شد. سپس امام صادق، موسى بن جعفر را به عنوان حجاب و امام مستودع محمدبن اسماعیل قرار داد و اکثر شیعه حول او جمع شدند و اسم را گرفتند و مسمّى را رها ساختند و به لفظ قانع شده و معنى را کنار گذاشتند و امام صادق فرزند فرزندش (محمد بن اسماعیل) را تحت تکفل میمون قداح و پسرش عبدالله بن میمون قرار داده و به آنان امر کرد که محمدبن اسماعیل را از همه مخفى بدارند و فقط بر خواص آشکار سازند... و امر امامت به صورت مکتوم در نسل وى باقى ماند تا اینکه مهدى در مغرب ظهور کرد و حدیث پیامبر که فرمود: «انّ الشمس تطلع من مغربها» به واقعیت پیوست... محمدبن اسماعیل در مدینه بود که هارون الرشید از او مطلع گردید و افرادى را فرستاد تا وى را دستگیر کنند. محمدبن اسماعیل در خانه اش سردابى داشت و وقتى ماموران دولتى آمدند، در سرداب خانه مخفى شد و ماموران نتوانستند آنرا بیابند... بنابراین بعد از رفتن ماموران به نیشابور رفت... و بعد از محمدبن اسماعیل فرزندش عبدالله امام شد و حجابش عبدالله بن میمون قداح بود و عبدالله اولین از سه امام دور ستر بود... دومین آن ها احمد بود... و سومین آن ها فرزندش حسین بن احمد بود و حجاب این دوره احمدبن عبدالله بن میمون بود... احمدبن عبدالله بن میمون قداح رسالة الجامعه را نوشت و ابن حوشب را به یمن ارسال کرد... و بعد از حسین بن احمد، نوبت به سعید رسید که همان مهدى اى بود که در مغرب ظهور کرد... و حجاب ها کنار رفتند و امام وقت، دوره کشف را آغاز کرد...».[5] 
این بود خلاصه اى از قصه ممزوج داعى ادریس قرشى درباره اسماعیل و فرزندانش که تمام دیدگاههاى مختلف ارباب تاریخ و رجال را به هم درآمیخته و یک تاریخ جدید از آنها درست کرده است. [6]

منابع
[1] - براى نمونه بنگرید تاج العقائد، الافتخار، کنز الوالد.
[2] - المصابیح فى اثبات الامامة، ص 97ـ99.(با دخل و تصرف اندک).
[3] - الفصول المختارة، ص 308ـ309، (مصنفات شیخ مفید، جلد دوم)،(با دخل و تصرف).
[4] - الغیبة، ص 56.
[5] - زهرالمعانى، ص 198ـ219.
[6] - درسنامه تاریخ و عقائد اسماعیلیه، مهدی فرمانیان، ص204.

منبع: سایت ایت الله مکارم شیرازی:    http://makarem.ir 


 
ایرانیان چگونه مسلمان شدند؟ به زور یا با اختیار؟
ساعت ۱٢:۱٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٢/٧  

سوال:

چه زمانی اسلام به ایران صادر شد؟؟؟ در زمان پیامبر بود یا خلفا ؟ و چرا اسلام به توسط شمشیر به ایران آمد ؟؟؟؟ لطفا مستند جواب بفرمایید متشکرم

((( قسمتی از متن جواب:  ...بررسی مفاد اولین عهد نامه های صلح میان فاتحین مسلمان و بزرگان محلی ایران حاکی از عدم اعمال سیاست اجبار و زور در دعوت و جذب ملل شکست خورده در امر پذیرش دین اسلام از سوی اعراب مسلمان است. اینکه بسیاری از کارگزاران نظام پیشین، بدون تغییر آیین خود، به خدمت نظام جدید درآمدند، این حقیقت را روشن می‌سازد که مسلمین اصراری بر پذیرش اسلام از سوی شکست خوردگان نداشته اند حتی در این راستا هیچ کوشش آگاهانه‌ای از سوی لشکریان مسلمان مشاهده نمی‌شود... اما به هر حال اهل بیت علیهم السلام در هیچ یک از این فتوحات شرکت نکردند...)))

پاسخ :

حمله به سوی سرزمین‌های ایران در زمان خلیفه نخست اهل‌سنت (ابوبکر) آغاز شد اما از آن‌جا که طول دوران خلافت وی بسیار کوتاه (دو سال اندی) بود اعراب در آن دوران تنها توانسته بودند مناطق مرزی ایران را مورد حمله خویش قرار دهند. اوج فتوحات اعراب در زمان دومین خلیفه اهل‌سنت (عمر بن خطاب) اتفاق افتاد. در زمان خلافت وی اعراب تمامی سرزمین امروزی ایران را تصرف نمودند و به خارج از مرزهای ایران امروزی نیز رسیدند.

اشپولر می‌نویسد: تقریبا تمام ایرانیان‌، بدون اعمال زور و فشار خارجی قابل توجهی از طرف فاتحان‌، در مدت قرون ‌اندکی به اسلام گرویدند‌.

گرایش سریع بسیاری از ایرانی‌ها به اسلام از لابه لای اخبار فراوانی به دست می‌آید. البته زرتشتی ها در بسیاری از شهرها برای دست کم دو تا چهار قرن باقی ماندند. فارس که یکی از اصلی ترین مراکز آنان بود تا قرن چهارم زرتشیان زیادی را در خود جای داده بود.

فتوحات اولیه مسلمین در داخل ایران از دو گونه خارج نبود: فتح به جنگ یا فتح به صلح.

1- فتح به جنگ.

اولین نقاطی که اعراب به آن جا حمله بردند منطقه «سواد» (یا همان محدوده عراق امروزی) بود. در این منطقه که محل وقوع جنگ‌های مهمی است، اغلبِ فتوحات به جنگ انجام گرفت. زیرا دولت و حکومت ساسانی از حیثیت و موجودیت خود دفاع می‌کرد و طبیعی است که باید برای رهایی از چنگال سقوط و اضمخلال بیشترین امکانات و تواناییهای خود را به کار می‌گرفت.

2- فتح به صلح.

پس از تصرف عراق و بین النهرین نیروهای بومی مناطق مفتوحه نیز به کمک لشکریان مسلمان آمده در فتح سایر مناطق، با آنان به همکاری می‌پرداختند. مسلمانان هر چه بیشتر در فلات ایران پیش می رفتند پیشروی با صلح نیز بیشتر می شد مگر در سرزمین فارس.

فارس: در سرزمین فارس فتح به جنگ بیشتر بود. زیرا این منطقه پایگاه اعتقادی و خاستگاه نژادی ساسانیان بود و نفوذ آیین زرتشت در آنجا ریشه‌های استوارتری داشت.

خراسان: در خراسان نیز اغلب فتوحات صلح آمیز بود. زیرا دیگر امیدی به بقای حکومت ساسانی وجود نداشت.

نهاوند: بلاذری می‌نویسد: «پارسیان از شهر بیرون شده پیکار می‌کردند و مسلمانان ایشان را شکست می‌دادند. اما سرانجام با مسلمانان از سر صلح بر آمده و در قبال پرداخت خراج (منظور همان مالیات است) و جزیه، اعراب مردم نهاوند را بر اموال، بناها و منازلشان باقی گذارده متعرض آنان نشدند».

دینور: مردم دینور پس از یکروز جنگ به مصالحه پرداختند وضمن قبول پرداخت خراج و جزیه، بر جان و مال و فرزندان خویش، امان خواستند که فرمانده سپاه مسلمانان شرط آنان را پذیرفت.

شهرهای ماسپذان ، شیروان و صمیره: این شهرها نیز به این شرط که فرمانده عرب خون هیچ یک از ایشان را نریزد یا آنان را به اسیری نگیرد و زر و سیم مردم را نستاند با مسلمانان صلح کردند.

همدان: این شهر تبدیل به گریزگاه سپاهیان ایرانی‌ای شده بود که در نهاوند شکست خورده و فراری شده بودند لذا دست به مقاومت زدند اما شکست خورده و مسلمانان همان شرایط نهاوند را بر آنان اعمال کردند (مسلمانان خراج بگیرند و کاری به اموال و منازل آنان نداشته باشند).

 

اصفهان: تنها مقاومت در محدوده اصفهان در منطقه «جی» صورت پذیرفت که مورخین در مورد آن می‌نویسند: مسلمانان پس از نبردی کوچک جی را که از توابع اصفهان بود مشروط بر آن که اهل آن خراج و جزیه بپردازند، به صلح فتح کردند و در عوض مردمان را بر جان و مال‌شان امان دادند. و به همین طریق بر سایر نقاط اصفهان چیره شدند.

و به همین ترتیب سایر شهر‌های ایران ...

جامعه ایرانی در رویارویی با اسلام و اعراب

انگیزه و نحوه برخورد هر یک از اقشار اجتماعی ایران با اعراب و اسلام تقریبا متفاوت از دیگری بوده است که به برخی از آن‌ها اشاره می‌کنیم:

1- دربار سلطنتی،‌ اشراف.

یزدگرد سوم، پادشاه ساسانی و خاندان سلطنتی از همان ابتدا با خشونت وتنفر هرچه بیشتر به درخواست مسلمانان مبنی بر قبول اسلام جواب منفی دادند و با هر شکست یک گام به عقب می‌نشستند و در انتظار پیروزی بر حریفان خود بودند. شاهزادگان ساسانی حتی سالها پس از سقوط این سلسله هنوز هوای سلطنت از دست رفته را در سر داشتند؛ مثلا خسرو، از نوادگان یزدگرد در سال 110ق درحمله ترکان به ماوراء النهر، از جمله مهاجمان بود.

2- امرای سپاه ساسانی.

اسپهبدان، امرا و افراد برجسته ارتشساسانی و نیز اشراف نزدیک به دربار سلطنتی ، عموما در مقابل سپاه مسلمین ایستادگی می‌کردند، زیرا موجودیت آن‌ها به حکومت ساسانی وابسته بود و راه دیگری برایشان متصور نبود.

3- حکام،‌ امرای محلی و دهقانان.

این گروه نیز خود دو دسته می‌شدند : 1- حاکمان مناطق غربی 2- حاکمان مناطق شرقی.

در مناطق غربی برخی از این حکام به تنهایی یا در کنار امرای نظامی به رویاروی با سپاه اسلام پرداختند اما در نهایت به علت فقدان حکومت مرکزی و اینکه اتکای آنان در گذران زندگی‌شان بر درآمدهای ارضی استوار بود به سازش با مسلمانان روی آوردند.

اما در نواحی شرقی ایران همچون خراسان، حکام و اشراف محلی بویژه دهقانان (در این برهه زمانی مراد از دهقان، کسانی است که: عهده‌دار جمع آوری مالیات بودند) به دلیل عدم انگیزه مقاومت و نیز حفظ جایگاه اجتماعی و امتیازهای شخصی و نیازشان به مسلمانان، برای متوقف ساختن حملات اقوام ترک، به سرعت راه مسالمت با مسلمانان را در پیش گرفتند و حتی برای تسلم مناطق تحت نفوذ خود به ایشان پیشقدم شدند، مثلا مرزبان طوس در سال 29 ق به والی بصره و کوفه نامه نوشت و آن دو را به خراسان فراخواند.

4- کشاورزان و رعایا.

ریچارد بولت در مورد این دسته می‌نویسد: در میان بخشهای مختلف اجتماعی ایرانی، دو گروه بیش از همه تمایل به گرایش به اسلام داشتند، اسیران جنگی و افرادی که از طبقات پائین جامعه بودند مانند رعایایی که در اراضی کشاورزی به کار مشغول بودند.

بررسی مفاد اولین عهد نامه های صلح میان فاتحین مسلمان و بزرگان محلی ایران حاکی از عدم اعمال سیاست اجبار و زور در دعوت و جذب ملل شکست خورده در امر پذیرش دین اسلام از سوی اعراب مسلمان است. اینکه بسیاری از کارگزاران نظام پیشین، بدون تغییر آیین خود، به خدمت نظام جدید درآمدند، این حقیقت را روشن می‌سازد که مسلمین اصراری بر پذیرش اسلام از سوی شکست خوردگان نداشته اند حتی در این راستا هیچ کوشش آگاهانه‌ای از سوی لشکریان مسلمان مشاهده نمی‌شود.

از سوی دیگر با آن که اسلام خود، داعیه جهان شمولی داشت اما روشن است که باید میان فتوحاتِِ اعراب و گسترش اسلام از نظر کیفی و هم کمی تفاوت نهاد. به عبارت دیگر گرچه در مجموع، فتح اسلامی بوسیله جنگ حاصل شد اما نشر اسلام در بین کشورهای فتح شده به زور جنگ نبود.

برخی از محققین نیز بر عدم اعمال زور و فشار از سوی مسلمین در جهت تغییر دین ملل فتح شده از جمله ایران تاکید ورزیده‌اند.

 

اما به هر حال اهل بیت علیهم السلام به علت غصبی بودن خلافت ابوبکر و عمر در هیچ یک از این فتوحات شرکت نکردند و اصل حکومت انان را غاصبانه میدانستند چه برسد به کشور گشایی انها.فقط در مواردی که اصل اسلام به خاطر این کشور گشایی ها به خطر می افتاد توصیه هایی را گوشزد میکردند مثلا امیر مومنان علی علیه السلام به خلیفه دوم در یکی از جنگها فرمودند تو شخصا به جنگ نرو که با کشته شدن تو (چون ظاهرا سمت خلیفه مسلمین را داری) باعث حمله انان به سرزمین های اسلامی شده و اصل اسلام با مخاطره روبرو میشود...

شایان توجه است که مذهب اصلی ایرانیان که اهل تسنن بوده اند در زمان صفویه به دست خود ایرانیان به مذهب تشیع تغییر یافت که هم اکنون نیز مذهب اهل بیت علیهم السلام  مایه مباهات ایرانیان بوده و بر سرلوحه قلوب مردم این سرزمین میدرخشد..

-------------------------------------------------------------------------

. ر.ک: أحمد بن یحیى بلاذرى (م 279)، فتوح البلدان، ترجمه محمد توکل، تهران، نشر نقره ، چ اول، 1337ش، ص345 به بعد.

. ر.ک: أحمد بن یحیى بلاذرى (م 279)، فتوح البلدان، ترجمه محمد توکل، تهران، نشر نقره ، چ اول، 1337ش، ص358 به بعد.

. تاریخ ایران، ج1، ص239 ـ 240.

. ج2، ص640.

. بلاذری، فتوح البلدان، ترجمه آذرتاش آذرنوش، تهران، سروش، 1364ش، چاپ دوم، ص303؛ طبری، تاریخ الامم و الملوک، (ترجمه ابوالقاسم پاینده، تهران، اساطیر، 1364ش، ج2، ص378.

. بلاذری، فتوح البلدان، ص304.

. حسین مفتخری و حسین زمانی، تاریخ ایران از ورود مسلمانان تا پایان طاهریان، تهران، سمت، 1381، ص 29و 30.

.یعقوبی، تاریخ یعقوبی، ترجمه محمد ابراهیم آیتی، تهران، علیم و فرهنگی، 1362ش، ج2، ص43؛ فتوح البلدان، ص258.

. طبری، تاریخ الامم و الملوک، ج4، ص33.

. یعقوبی، البلدان، ترجمه آیتی، تهرن، بنگاه ترجمه و نشر کتاب، 1356ش، چاپ سوم، ص330؛ یعقوبی، تاریخ یعقوبی، ج2، ص167.

. گروش به اسلام در قرون میانه،‌ ص44.

. کارنامه اسلام، ص11؛ تاریخ گسترش اسلام، صفحات مختلف.

. برتولد اشپولر، تاریخ ایران در قرون نخستین اسلامی، ترجمه جواد فلاطوری، تهران، علمی وفرهنگی، 1364ش، چاپ دوم،‌ ج1، ص240؛ تاریخ گسترش اسلام،‌ ص152.

 

منبع:

porseman.org با اضافات


 
مراتب توحید(یاداشت هفتم)
ساعت ٧:۱٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱/٥  

مراتب توحید(یاداشت هفتم)

 

توحید در عبادت

 

توحید در عبادت اصل مشترک میان تمام شرایع آسمانى است، و به یک معنا، هدف از بعثت پیامبران الهى تذکر و یادآورى این اصل بوده است، چنانکه مى فرماید:(وَلَقَدْ بَعَثْنا فِی کُلِّ أُمَّة رَسُولاً أَنِ اعْبُدُوا اللّهَ وَاجْتَنِبُوا الطاغُوتَ) (نحل/36): در میان هر امتى پیامبرى را برانگیختیم تا به مردم بگوید خدا را بپرستید و از پرستش طاغوت دورى گزینید. همه مسلمانان در نماز به توحید در عبادت گواهى داده و مى گویند: (إِیّاکَ نَعْبُدُ)(الفاتحه/5).

بنابراین، در اینکه فقط باید خدا را پرستش کرد و از پرستش غیر او دورى جست، سخنى نیست و با این قاعده کلى یک نفر هم مخالفت ندارد. اگر سخنى باشد درباره برخى از امور است که آیا انجام دادن آنها مصداق عبادت غیر خداست یا نه؟ براى رسیدن به داورى قطعى در این زمینه، باید به تعریف منطقى عبادت پرداخته و عملى را که تحت عنوان پرستش قرار مى گیرد از عملى که به عنوان تعظیم و تکریم انجام مى شود، جدا سازیم.

تردیدى نیست که پرستش پدر و مادر وانبیا و اولیا حرام و شرک است و در عین حال تکریم و تعظیم آنان لازم و عین توحید مى باشد: (وَقَضى ربُّکَ أَنْ لا تَعْبُدُوا إِلاّ إِیّاهُ وَ بِالوالِدَینِ إِحساناً)(اسراء/23). اکنون باید دید عنصرى که «عبادت» را از «تکریم» جدا مى سازد چیست، و چگونه یک عمل در بعضى مواقع (مانند سجده ملائکه بر آدم و سجده فرزندان یعقوب بر یوسف)عین توحید بوده ولى همان عمل در مواقع دیگر (مانند سجده در برابر بتها) عین شرک و بت پرستى است؟ پاسخ این سؤال از بحثى که قبلاً درباره توحید در تدبیر انجام گرفت، آشکار مى گردد.

عبادت و پرستش (که از غیر خدا نفى و نهى شده است) آن است که انسان در مقابل موجودى خضوع کند با این اعتقاد که او به طور مستقل سرنوشت جهان یا انسان و یا بخشى از سرنوشت آن دو را در دست  دارد و به تعبیر دیگر، «ربّ» و «مالک جهان و انسان» است.

ولى اگر خضوع در مقابل موجودى از این نظر صورت گیرد که وى بنده صالح خدا و صاحب فضیلت و کرامت و یا منشأ احسان و نیکى در مورد انسان است، چنین عملى تکریم و تعظیم خواهد بود نه عبادت. اگر سجده فرشتگان یا فرزندان یعقوب، رنگ شرک وعبادت غیر خدا را نپذیرفت، به علت همین بود که خضوع مزبور با اعتقاد به عبودیت و بندگى ولى همراه با کرامت آدم و یوسف (و در عین حال، کرامت و بزرگوارى آنان در درگاه الهى)سرچشمه گرفته بود، نه از اعتقاد به ربوبیت و پروردگارى آنان.

با توجه به این ضابطه مى توان درباره احترام و تکریمى که مسلمانان در مشاهد مشرفه به اولیاى مقرّب الهى مى گذارند قضاوت و داورى کرد. پیداست که بوسیدن ضرایح مقدسه یا اظهار شادمانى در روز ولادت و بعثت پیامبر (صلى الله علیه وآله وسلم)، جنبه تکریم و اظهار محبت به پیامبر اکرم (صلى الله علیه وآله وسلم)را دارد، و هرگز از امورى چون اعتقاد به ربوبیت او سرچشمه نمى گیرد. همچنین مسائلى چون سرودن اشعار در مدایح و مراثى اولیاى الهى، حفظ آثار رسالت و ساختن بنا بر قبور بزرگان دین نه شرک است و نه بدعت. شرک نیست زیرا سرچشمه اعمال، محبت و علاقمندى به اولیاى الهى است(نه اعتقاد به ربوبیت آنان); بدعت نیز نیست زیرا اعمال مزبور مبناى قرآنى و حدیثى دارد که همان اصل لزوم محبت و مودّت به پیامبر و خاندان او باشد، و اعمال تکریم آمیز ما در روزهاى ولادت و بعثت، جلوه اى از بروز این مودت است (توضیح این امر، در بخش مربوط به بدعت خواهد آمد).

متقابلاً سجده مشرکان بر بتها از این جهت منفى و مطرود بود که از اعتقاد به ربوبیت و کارگردانى بتها و اینکه قسمتى از سرنوشت مردم در دست آنها است، سرچشمه مى گرفت، و مشرکین لااقل عزت و ذلت و مغفرت و شفاعت را در دست آنها مى دانستند.

 

منبع:سایت ایت الله العظمی سبحانی:منشور عقاید امامیه(شیعه دوازده امامی)

www.tohid.ir

 


کلمات کلیدی: توحید در عبادت
 
مراتب توحید(یاداشت ششم)
ساعت ٧:٠٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱/٥  

مراتب توحید(یاداشت ششم)

در یادداشت قبلی وجه اول توحید ربوبى را  ذکر کردیم اما اکنون:

وجه دوم توحید ربوبى:

تدبیر در تشریع

همان گونه که در پهنه تکوین خداوند یگانه مدبر است، و تدبیر جهان آفرینش و زندگى انسان در دست اوست (تدبیر تکوینى) همچنین هر نوع امور مربوط به شریعت نیز ـ اعم از حکومت و فرمانروایى، تقنین و قانونگذارى، اطاعت و فرمانبردارى، و شفاعت و مغفرت گناهـ همگى در اختیار اوست، و هیچکس بدون اذن او حق تصرف در این امور را ندارد. ازینروى توحید در حاکمیت، توحید در تشریع، توحید در اطاعت و... از شاخه هاى توحید در تدبیر شمرده مى شوند.

بنابر این اگر پیامبر به عنوان حاکم بر مسلمین برگزیده شده، این گزینش به اذن پروردگار بوده است و درست به همین علت مى باشد که اطاعت او مانند اطاعت خدا لازم شمرده شده، بلکه عین اطاعت خداست. مى فرماید:(مَنْ یُطِعِ الرسولَ فَقَدْ أَطاعَ اللّهَ) (نساء/80) و نیز مى فرماید:(وَ ما أَرْسَلْنا مِنْ رَسُول إِلاّلِیُطاعَ بِإِذنِ اللّهِ)(نساء/64).چه،اگر اذن و فرمان الهى نبود، پیامبر نه حاکم بود و نه مطاع، و در حقیقت، حکومت و اطاعت او تجلیگاه حکومت و اطاعت خدا است.

ضمناً از آنجا که تعیین تکلیف از شئون ربوبیت است، هیچکس حق ندارد به غیر آنچه که خدا فرمان داده است داورى کند:(وَ مَنْ لَمْ یَحْکُمْ بِما أَنْزَلَ اللّهُ فَأُولئِکَ هُمُ الکافِرُونَ) (مائده/44).

همچنین شفاعت و بخشش گناهان از حقوق مختص خدا است،و هیچکس نمى تواند بدون اذن او شفاعت کند، چنانکه مى فرماید: (مَنْ ذَا الّذی یَشْفَعُ عِنْدَهُ إِلاّ بِإِذْنِهِ) (بقره/255) و نیز مى فرماید:(لا یَشْفَعُونَ إِلاّ لِمَنِ ارْتَضى)  (انبیاء/28).

بنابر این، از دیدگاه اسلامى، خرید و فروش اوراق مغفرت به تصور اینکه فردى غیر از مقام ربوبى مى تواند بهشتى را بفروشد یا عذاب اخروى را از کسى باز دارد، آن گونه که در مسیحیت رایج بود، کارى بى اساس است، چنان که مى فرماید:(فَاسْتَغْفَروا لِذُنُوبِهِمْ وَمَنْ یَغْفِرُ الذُّنُوبَ إِلاّ اللّه) (آل عمران/135).

با توجه به آنچه گفته شد،، یک فرد موحد باید در امور مربوط به شریعت، خدا را تنها مرجع و مدبر بداند مگر آنکه خود خدا کسى را براى فرمانروایى و بیان تکالیف دینى برگزیند.

 منبع:سایت ایت الله العظمی سبحانی:منشور عقاید امامیه(شیعه دوازده امامی)

www.tohid.ir


کلمات کلیدی: مراتب توحید
 
مراتب توحید(یادداشت پنجم)
ساعت ٧:٠٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱/٥  

مراتب توحید(یادداشت پنجم)

 چهارمین مرتبه توحید، توحید در ربوبیت و تدبیر جهان و انسان است، توحید ربوبى دو قلمرو دارد:

1. تدبیر تکوینى;

2. تدبیر تشریعى.از تدبیر تشریعى در اصلى جداگانه سخن خواهیم گفت.فعلاً به توضیح توحید در قلمرو تدبیر تکوینى مى پردازیم.

مقصود از تدبیر تکوینى، کارگردانى جهان آفرینش است، بدین معنا که اداره جهان هستى ـ بسان ایجاد و احداث آن ـ  فعل خداوند یکتاست. درست است که در کارهاى بشرى تدبیر از احداث تفکیک پذیر است، مثلاً فردى کارخانه اى را مى سازد و دیگرى آن را اداره مى کند، ولى در عالم آفرینش، آفریدگار و کارگردان یکى است، و نکته آن این است که تدبیر جهان جدا از آفرینشگرى نیست.

تاریخ انبیا نشان مى دهد که مسئله توحید در خالقیت مورد مناقشه امتهاى آنان نبوده و اگر شرکى در کار بوده است، نوعاً مربوط به تدبیر و کارگردانى عالم و به تبع آن عبودیت و پرستش مى شده است. مشرکان عصر ابراهیم خلیل (علیه السلام) تنها به یک خالق اعتقاد داشتند، ولى به غلط مى پنداشتند که ستاره، ماه یا خورشید ارباب و مدبّر جهانند، و مناظره ابراهیم نیز با آنان در همین مسئله بوده است.([1])

چنانکه در زمان یوسف نیز، که پس از ابراهیم مى زیست، باز شرک مربوط به مسئله ربوبیت بوده است ـ تو گویى خدا پس از آفرینش جهان، کارگردانى آن را به دیگران سپرده است ـ این مطلب از گفتگوى یوسف با مصاحبان زندانى او به دست مى آید. آنجا که به آنان مى گوید: (ءَأَرْبابٌ مُتَفَرِّقُونَ خَیْرٌ أَمِ اللّهُ الواحِدُ القَهّارُ)(یوسف/39).

همچنین از آیات قرآن استفاده مى شود که مشرکان عصر رسالت قسمتى از سرنوشت خود را در دست معبودهاى خود مى دانستند. چنانکه مى فرماید:

(وَاتَّخَذُوا مِنْ دُونِ اللّهِ آلِهَةً لِیَکُونُوا لَهُمْ عِزّاً)(مریم/81): جز خدا، خدایانى براى خود برگزیدند تا مایه عزت آنان باشند.

نیز مى فرماید:(واتّخذُوا مِنْ دونِ اللّه آلهةً لَعَلَّهُمْ یُنْصَرونَ * لا یَسْتَطیعُونَ نَصْرَهُمْ وَ هُمْ لَهُمْ جُندٌ مُحْضَرونَ)(یس/74ـ75): جز خدا، خدایانى را برگزیدند تا به پیروزى برسند، توانایى یارى دادن به آنها را ندارند، ولى مشرکان بسان سپاهى در خدمت بتها مى باشند.

قرآن در آیات متعدد به مشرکان هشدار مى دهد که شما چیزهایى را مى پرستید که قادر نیستند به خود و نیز به پرستش کنندگان خود سود و زیانى برسانند. این دسته از آیات حاکى از آن است که مشرکان عصر پیامبر معتقد به سود و زیان رساندن معبودان خود بوده اند،([2]) واین امر انگیزنده آنان به پرستش بتها بود. این آیات و نظایر آنها که بیانگر عقاید مشرکان در عصر رسالت مى باشد، حاکى است که آنان در عین اعتقاد به توحید در خالقیت، در قسمتى از امور مربوط به ربوبیت حق، مشرک بوده و معبودهاى خود را در آن امور مؤثر مى دانستند.قرآن براى بازدارى آنان از پرستش بتها، انگیزه مزبور را باطل مى کند و مى گوید:معبودهاى شما کمتر از آنند که بتوانند چنین نقشى داشته باشند.

در برخى از آیات مشرکان را نکوهش مى کند که براى خداوند، نظیر و همانند تصویر کرده و آنها را به اندازه خدا دوست مى دارند:(وَ مِنَ النّاسِ مَنْ یَتَّخِذُ مِنْ دُونِ اللّهِ أَنْداداً یُحِبُّونَهُمْ کَحُبِّ اللّهِ)(بقره/165) یعنى برخى از مردم براى خدا همتایانى برگزیده و آنان را بسان خدا دوست مى دارند.

نکوهش در قرار دادن «ندّ» براى خدا، در آیات دیگر ([3]) نیز وارد شده و از آیات مزبور برمى آید که مشرکان براى آنها شئونى مانند شئون خدا مى اندیشیدند، سپس به خیال داشتن چنین مقامات آنها را دوست داشته و پرستش مى کردند. به دیگر سخن: چون آنها را، از برخى از جهات «ندّ» و «نظیر» و «مثل» خدا مى پنداشتند، از این جهت به پرستش آنها مى پرداختند.

قرآن از زبان مشرکان در روز رستاخیز نقل مى کند که آنان در نکوهش خود و بتها چنین مى گویند:(تَاللّهِ إِنْ کُنّا لفی ضَلال مُبین * إِذْ نُسَویکُمْ بِرَبِّ العالَمینَ) (شعـراء/97ـ 98): به خـدا سوگند ما در گمراهى آشکارى بودیم،زمانى که شماها (بتان)را با خدا یکسان مى گرفتیم.

آرى دایره ربوبیت حق بسیار گسترده است، از این جهت مشرکان معاصر با رسولخدا(صلى الله علیه وآله وسلم)در مورد امور مهمى چون رزق، احیا و اماته، و تدبیر کلى جهانْ موحد بودند.

چنانکه مى فرماید: (قُلْ مَنْ یَرْزُقُکُمْ مِنَ السَّماء وَ الأَرض أَمَّنْ یَمْلِکُ السَّمْعَ وَ الأَبْصارَ وَمَنْ یُخْرِجُ الحَیَّ مِنَ المَیِّتِ وَ یُخْرِجُ الْمَیِّت مِنَ الحَیّ وَ مَنْ یُدَبِّرُ الأَمْر فَسَیَقُولُونَ اللّه فَقُلْ أَفَلا تَتَّقُونَ)(یونس31):بگو کیست که شما را از آسمان و زمین روزى مى دهد، کیست که صاحب اختیار گوشها و چشمهاى شما است، کیست که زنده را از مرده، و مرده را از زنده خارج مى سازد، وکیست که امر آفرینش را تدبیر مى کند؟

همگى مى گویند: خدا. بگو،پس چرا پروا نمى کنید؟!

(قُلْ لِمَنِ الأَرْض وَ مَنْ فِیها إِنْ کُنْتُمْ تَعْلَمُونَ* سَیَقُولُونَ للّهِ قُلْ أَفَلا تَذَکَّرُونَ * قُلْ مَنْ رَبُّ السَّمواتِ السَبْعِ وَ رَبُّ العَرْشِ العَظیمِ * سَیَقُولونَ للّهِ قُلْ أَفَلا تَتَّقُونَ)(مؤمنون/84ـ87).

بگو، زمین وآنچه که در آن است از آن کیست (بگویید) اگر مى دانید. مؤکَّداً مى گویند از آنِ خداست، بگو پس چرا یادآور نمى شوید.بگو پروردگار هفت آسمان و پروردگار عرش بزرگ کیست؟ قطعاً مى گویند خدا. بگو پس چرا پروا نمى کنید؟!

ولى همین افراد، به حکم آیات سوره مریم و یس، که قبلاً متذکر شدیم، در مواردى مانند پیروزى در جنگ، مصونیت از خطر در سفر، و نظایر آن، معبودان خویش را مؤثر در سرنوشت جهان مى انگاشتند و روشنتر آنکه شفاعت را حق آنان دانسته و معتقد بودند که آنان مى توانند بدون اذن خدا شفاعت کنند و شفاعت آنان مؤثر خواهد بود.

بنابراین منافات ندارد که برخى از افراد، در بعضى امور، تدبیر را از آنِ خدا دانسته و موحد باشند، ولى در امور دیگر مانند شفاعت، سود و زیان، و عزت و مغفرت، تدبیر و سر رشته دارى برخى از امور را در اختیار معبودهایى دانسته و به تأثیر گذارى آنها معتقد باشند.

آرى، گاهى، مشرکان براى توجیه شرک ورزى وبت پرستى خود مى گفتند: پرستش ما به خاطر این است که از این طریق به خدا نزدیک شویم (یعنى ما آنها را در زندگى خود مؤثر نمى دانیم). قرآن این توجیه را از آنان چنین نقل مى کند:(ما نَعْبُدُهُمْ إِلاّ لِیُقَرِّبُونا إِلَى اللّهِ زُلْفى): بتها را جز براى نزدیک شدن به خدا نمى پرستیم. ولى در ذیل آیه یادآور مى شود که آنان در این ادعا دروغ مى گویند چنان که مى فرماید:(إِنَّ اللّهَ لا یَهْدی مَنْ هُوَ کاذِبٌ کَفّار)  (زمر/3): خدا دروغگوى کفر پیشه را هدایت نمى کند.

امّا توحید در ربوبیت، به معنى کشیدن خط بطلان بر هر نوع اندیشه تدبیر مستقل از اذن الهى ـ اعم از کلى و جزئى ـ براى غیر خدا در مورد انسان و جهان است.منطق توحیدى قرآن، با ابطال اندیشه هر نوع تدبیر مستقل است و به خاطر انحصار تدبیر به خدا، عبادت غیر خدا را مردود مى شمارد.دلیل توحید ربوبى روشن است: زیرا در مورد جهان و انسان، «کارگردانى دستگاه خلقت» جدا از «آفرینش» آن نیست و اگر خالق جهان و انسان یکى است مدبر آنها نیز یکى بیشتر نیست. به علت همین پیوند روشن میان خالقیت و تدبیر جهان است که خداى متعال در قرآن آنجا که سخن از آفرینش آسمانها به میان مى آورد، خود را مدبّر جهان معرفى مى کند و مى گوید:

(اللّهُ الّذی رَفَعَ السَّموات بِغَیْرِ عَمَد تَرَونَها ثُمَّ اسْتَوى عَلَى العَرْشِ وَ سَخَّرَ الشَّمس وَ القَمَر کُلٌّ یَجری لأَجَل مُسَمّى یُدَبِّرُ الأَمرَ...)(رعد/2): خدایى که آسمانها را بدون ستونى که دیده شود برافراشت، آنگاه بر سریر قدرت چیره گشت،و خورشید و ماه را مسخر نمود، هر یک تا وقت معین حرکت مى کنند، او مدبر امر آفرینش است.

در آیه دیگر هماهنگى نظام حاکم بر آفرینش را دلیل یگانگى مدبر جهان دانسته مى فرماید:

(لَوْ کانَ فِیهِما آلِهَةٌ إِلاّ اللّهُ لَفَسَدَتا) (انبیاء/22): اگر در آسمان و زمین خدایانى جز "اللّه" بود، نظام آن دو به تباهى مى گرایید.

آرى توحید در تدبیر، با اعتقاد به مدبرهاى دیگر که «با اذن خدا» انجام وظیفه مى کنند، و در حقیقت جلوه اى از مظاهر ربوبیت خدا مى باشند،منافات ندارد. لذا قرآن در عین تأکید بر توحید در ربوبیت، به وجود مدبران دیگر تصریح کرده مى فرماید:(فَالمدبّراتِ أَمراً)(نازعات/79).

 

*مقصود از تدبیر، همان اداره جهان و انسان در کلیه شئون و جهات، اعم از دنیا وآخرت، از حیث تکوین و تشریع است. بنابر این تدبیر امور بشر در تمام شئون منحصراً از آنِ خداوندِ یکتاست.

در یادداشت بعدی به وجه دوم توحید ربوبى (تدبیر در تشریع) می پردازیم.

 

[1] . انعام/76ـ78.

[2] . یونس/ 18 و فرقان/ 55.

[3] . بقره/21، ابراهیم/30، سبأ /33، زمر/8، فصّلت/9.

 

منبع:سایت ایت الله العظمی سبحانی:منشور عقاید امامیه(شیعه دوازده امامی)

www.tohid.ir

 


کلمات کلیدی: مراتب توحید
 
مراتب توحید(یادداشت چهارم)
ساعت ٧:٠٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱/٥  

مراتب توحید(یادداشت چهارم)

 

مرتبه سوم توحید، توحید در خالقیت و آفریدگارى است. یعنى جز خداوند آفریدگار دیگرى وجود ندارد و آنچه که لباس هستى مى پوشد مخلوق و آفریده او است.قرآن بر این وجه از توحید تأکید دارد و مى فرماید:

(قُلِ اللّهُ خالِقُ کُلِّ شَیء وَ هُوَ الواحِدُ القَهّارُ)(رعد/16): او است آفریدگار هر چیز، و او است یگانه غالب.

(ذلِکُمُ اللّهُ رَبُّکُمْ خالِقُ کُلّ شَیء لا إِلهَ إِلاّ هُوَ)(غافر/62): خدا پروردگار شما است که آفریننده هر چیز است، جز او خدایى نیست.

علاوه بر وحى، خرد نیز بر توحید در «خالقیت» گواهى مى دهد، زیرا ما سوى اللّه ممکن و نیازمند است و طبعاً رفع نیاز و تحقق خواسته هاى وجودى او از جانب خدا خواهد بود.

توحید در خالقیت، البته به معنى نفى اصل سببیّت در نظام هستى نیست، زیرا تأثیر پدیده هاى امکانى در یکدیگر، منوط به اذن الهى بوده،و وجودسبب و نیز سببیت اشیا ـ هر دو ـ از مظاهر اراده او به شمار مى روند. اوست که به خورشید و ماهْ گرمى و درخشندگى عنایت کرده است، وهرگاه نیز بخواهد این تأثیرگذارى را از آنها مى گیرد. از این جهت او آفریدگارى یکتا و بى همتا است.

همان گونه که در اصل هشتم اشاره شد، قرآن نیز نظام سببیت را تأیید کرده است. چنانکه مى فرماید:(اللّهُ الّذِی یُرْسِلُ الرِیاحَ فَتُثِیرُ سَحاباً فَیَبْسُطُهُ فِی السَّماءِ کَیْفَ یَشاءُ) (روم/48): خدایى که بادها را مى فرستد، آنگاه باد ابر را برمى انگیزد.سپس خدا آن را در آسمان به هر نحو که بخواهد مى گستراند. در آیه فوق صریحاً به تأثیر باد در تحریک و راندن ابرها تصریح شده است.

شمول دایره خالقیت خدا نسبت به همه پدیده ها، مستلزم آن نیست که کارهاى زشت بندگان به خدا نسبت داده شود. زیرا هر پدیده، به حکم اینکه یک موجود امکانى است، نمى تواند بدون استناد به قدرت و اراده کلّى خدا جامه هستى بپوشد، ولى در مورد انسان باید افزود از آنجا که وى موجودى مختار ([1]) و صاحب اراده بوده و در فعل خود، به تقدیر الهى، نقش تصمیم گیرى دارد، چگونگى شکل پذیرى فعل از نظر طاعت و معصیت مربوط به نحوه تصمیم گیرى و اراده او است.

به تعبیر دیگر: خدا هستى بخش است، و هستى به صورت مطلق، از او و مستند بدوست و از این نظر هیچ قبحى در کار نیست. چنانکه فرمود:(الّذی أحْسَنَ کلّ شیء خَلَقَه) (سجده/7) ولى این نحوه تصمیم گیرى انسان است که موجب مطابقت یا عدم مطابقت آن با معیارهاى عقل و شرع مى گردد. براى توضیح بیشتر مسئله، دو فعل از افعال انسان مانند: «خوردن» و « نوشیدن» را در نظر بگیرید. این دو فعل، از آنجا که سهمى از هستى دارند، به خدا مستند مى باشند، ولى از این نظر که وجود و هستى در آنها در قالب «اکل» و «شرب» درآمده و انسان با فعالیت اختیارى اعضاى خود آن را، به این شکل درآورده است، باید مربوط به فاعل باشد، زیرا به هیچ عنوان نمى توان این دو فعل را با این قالب و شکل به خدا نسبت داد. بنابر این خدا مُعطىِ وجود، وانسان آکل و شارب و فاعل و انجام دهنده کار است.

[1] . درباره اختیار انسان در مبحث عدل سخن خواهیم گفت.

منبع:سایت ایت الله العظمی سبحانی:منشور عقاید امامیه(شیعه دوازده امامی)

www.tohid.ir


کلمات کلیدی: مراتب توحید
 
مراتب توحید (یادداشت سوم)
ساعت ٦:٥۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱/٥  

مراتب توحید (یادداشت سوم)

 دومین مرتبه توحید، توحید در صفات ذاتى خداوند است. ما خدا را واجد همه صفات کمالى مى دانیم، وعقل و وحى بر وجود این کمالات در ذات بارى دلالت مى کنند. بنابر این خداوند: عالم، قادر، حىّ، سمیع، بصیر و... است. این صفات از نظر مفهوم با یکدیگر تفاوت دارند و آنچه را که ما از کلمه «عالِم» مى فهمیم غیر آن چیزى است که از واژه «قادر» درک مى کنیم، ولى سخن در جاى دیگر است و آن اینکه، همان طور که این صفات در مفهوم با یکدیگر مغایرت دارند، آیا در واقعیت خارجى، یعنى در وجود خدا، نیز مغایرت دارند یا متحدند؟

در پاسخ باید گفت، از آنجا که مغایرت آنها در ذات خداوند، ملازم با کثرت و ترکیب در ذات الهى است، قطعاً باید گفت صفات مزبور، در عین اختلاف در مفهوم، در مقام عینیت، وحدت دارند.به دیگر تعبیر: ذات خداوند در عین بساطت همه این کمالات را دارا مى باشد، و آنچنان نیست که بخشى از ذات خدا را علم، بخشى دیگر را قدرت، و بخش سوم را حیات تشکیل دهد. و به تعبیر محققان:بل هو علمٌ کلُّه و قدرة کُلُّهُ وحیاةٌ کُلُّهُ....([1])

بنابر این صفات ذاتى خداوند، در عین قدیم و ازلى بودن، عین ذات او مى باشد،و نظریه کسانى که صفات حق را ازلى و قدیم، ولى زاید بر ذات مى دانند درست نیست چه، این نظریه در حقیقت از تشبیه صفات خدا به انسان سرچشمه گرفته و از آنجا که صفات در انسان، زاید بر ذات او مى باشد، تصور شده است که در خدا نیز اینچنین است.

امام صادق (علیه السلام) مى فرماید:«لم یزل اللّهـ جلّوعزّ ـ ربنا والعلمُ ذاتُه ولا معلومَ، والسمعُ ذاتُه ولا مسْموعَ، والبصرُ ذاتُه ولا مُبصِر، والقدرةُ ذاتُه ولا مقدور»([2]):خداوند از ازل پروردگار ما بوده و هست، و پیش از آنکه معلوم، مسموع، مبصر و مقدورى وجود داشته باشد، علم، سمع، بصر و قدرتْ عین ذات او بود.

امیرمؤمنان (علیه السلام) نیز در بیان وحدت صفات حق با ذات وى چنین مى فرماید: «وَکمالُ الإخلاصِ له نفیُ الصفاتِ عنْه، لشهادةِ کلِّ صفة أنّها غیرُ الموصوفِ وشهادةُ کلِّ موصوف أنّها غیرُ الصفة»([3]): کمال اخلاص در توحید این است که صفات (زاید بر ذات) را از او نفى کنیم، زیرا هر صفتى بر تغایرش با موصوف، وهر موصوفى بر جداییش از صفت گواهى مى دهد.([4])

 

[1] . صدر المتألهین، أسفار أربعه، ج6، ص135.

[2] . توحید، صدوق، ص139، باب 11، حدیث1.

[3] . نهج البلاغه، خطبه 1.

[4] . برخى به دلیل بى اطلاعى، این نظریه را، نظریه «معطله» خوانده اند، در حالیکه «معطله» به کسانى گفته مى شود که صفات جمال را براى ذات خداوند اثبات نمى کنندو لازمه کارشان خلو ذات خداوند از کمالات وجودى است. این عقیده نادرست هیچ ربطى به نظریه عینیت صفات با ذات ندارد، بلکه نظریه عینیت در عین اثبات صفات جمال براى خداوند، از اشکالاتى نظیر تعدد قدما که در قول به زیادى صفات بر ذات است، مبرا مى باشد.

 

منبع:سایت ایت الله العظمی سبحانی:منشور عقاید امامیه(شیعه دوازده امامی)

www.tohid.ir


کلمات کلیدی: مراتب توحید
 
مراتب توحید (یادداشت دوم)
ساعت ٦:٤٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱/٥  

مراتب توحید (یادداشت دوم)

 

نخستین مرتبه توحید، توحید ذاتى است. توحید ذاتى دو تفسیر دارد:

الف ـ ذات خداوند یکتا و بى همتا است و براى او مثل و مانندى متصور نیست.

ب ـ ذات خداوند بسیط است و هیچگونه کثرت و ترکیبى در آن راه ندارد.

امیرمؤمنان على (علیه السلام) در بیان دو معناى فوق چنین فرموده است:

 

1. هو واحد لیسَ له فی الأشیاء شبه: او یکتا است و براى او در میان موجودات مانندى نیست.

2. و انّه عزّوجلّ أحدیّ المعنى لا ینقسِمُ فی وجود ولاوَهْم ولاعقْل.([1]): او «اَحَدِىُّ المعنى» است یعنى نه در خارج و نه در وهم و نه در عقل براى او، جزءْ متصور نیست.

 

سوره توحید، که بیانگر عقیده مسلمانان درباره توحید است، به هر دو مرحله (اخلاص) اشاره دارد: به قسم نخست با آیه (وَ لَمْ یَکُنْ لَهُ کُفْواً أَحَد) و به قسم دوم با آیه (قُلْ هُوَ اللّهُ أَحَد).

بنابر آنچه گفتیم، تثلیث مسیحیت (خداى پدر، خداى پسر، خداى روح القدس) از نظر منطق اسلامى باطل است، و در آیاتى از قرآن کریم نادرستى آن بیان شده است، چنانکه در کتب کلامى نیز مشروحاً در این باره بحث گردیده است و ما در اینجا به یک بیان بسنده مى کنیم و آن اینکه:

تثلیث، به معناى سه خدایى، از دو حال بیرون نیست: یا هر یک از این سه خدا، داراى وجود و شخصیت جداگانه اى هستند، یعنى هر یک واجد کلّ الوهیت مى باشد; در این صورت با توحید ذاتى به معنى نخست(براى او نظیرى نیست) مخالف است، ویا این سه خدا داراى یک شخصیت بوده، و هر یک جزئى از آن را تشکیل مى دهند; در این صورت نیز مستلزم ترکیب بوده و با معنى دوم توحید ذاتى ( او بسیط است) مخالف خواهد بود.

[1] . توحید، صدوق، ص84،  باب 3، حدیث 3.

منبع:سایت ایت الله العظمی سبحانی:منشور عقاید امامیه(شیعه دوازده امامی)

www.tohid.ir

 


کلمات کلیدی: مراتب توحید
 
توحید و مراتب آن (یادداشت اول)
ساعت ٦:٢٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱/٥  

توحید و مراتب آن (یادداشت اول)

اعتقاد به وجود خدا، اصل مشترک میان همه شرایع آسمانى مى باشد، و اصولاً فصلِ ممیّزِ انسان الهى (پیرو هر شریعتى که مى خواهد باشد)از فرد مادى در همین امر نهفته است.

قرآن کریم وجود خدا را امرى روشن و بى نیاز از دلیل مى داند، وهرگونه شک و تردید در این باره را بى مورد تلقى مى کند. چنانکه مى فرماید: (أَفِی اللّهِ شَکٌّ فاطِرِ السَّمواتِوَ الأَرضِ)(ابراهیم/10).

در عین روشن بودن وجود خدا، قرآن براى کسانى که مى خواهند از طریق تفکر واستدلال، خدا را بشناسند و شک و تردیدهاى احتمالى را از ذهن خویش بزدایند، راههایى را پیش روى آنان گشوده است که مهمترین آنها طرق زیر است:

1. احساس وابستگى و نیازمندى انسان به موجودى برتر که در شرایط ویژه اى خود را نشان مى دهد، و این همان نداى فطرت انسانى است که اورا به سوى مبدء آفرینش فرا مى خواند.قرآن مى فرماید:

(فَأَقِمْ وَجْهَکَ للدِّینِ حَنِیفاً فِطْرَةَ اللّهِ الّتی فَطَرَ النّاسَ عَلَیْها) (روم/30).نیز مى فرماید:(فَإِذا رَکِبُوا فِی الفُلْکِ دَعَوُا اللّهَ مُخْلصینَ لَهُ الدّینَ فَلَمّا نَجّاهُمْ إِلى البَرِّ إذا هُمْ یُشْرِکُونَ)(عنکبوت/65): آنگاه که در کشتى مى نشینند ]و کشتى آنان، در تلاطم امواج سهمگین دریا، در آستانه غرق شدن قرار مى گیرد[ خالصانه خدا را مى خوانند، ولى آنگاه که آنان را به ساحل نجات رساند، شرک مىورزند.

2. دعوت به مطالعه عالم طبیعت و تأمل در شگفتیهاى آن که نشانه هاى روشن وجود خداوند است; نشانه هایى که حاکى از مداخله علم و قدرت وتدبیر حکیمانه در جهان هستى است:

(إِنَّ فِی خَلْقِ السَّمواتِوالأَرضِ وَاخْتلافِ اللّیِل والنَّهارِ لآیات لأُولی الأَلبابِ)(آل عمران/190): بدرستى که در آفرینش آسمانها و زمین و گردش شب و روز نشانه هایى براى خردمندان است.

آیات مربوط به این امر، بسیار است و ما به عنوان نمونه به ذکر همین آیه بسنده مى کنیم.

بدیهى است آنچه گفتیم بدین معنا نیست که راه خداشناسى منحصر به همین دو راه است، بلکه براى اثبات وجود خدا دلایل بسیارى وجود دارد که متکلمان اسلامى در کتب کلامى خود آورده اند.

مراتب توحید

همه شرایع آسمانى بر اساس توحید و یکتاپرستى استوار بوده، وبارزترین اصل مشترک در میان آنها اعتقاد به توحیداست; هرچند در میان پیروان برخى از شرایع انحرافاتى در این عقیده مشترک رخ داده است.ذیلاً(در یادداشت های بعدی) با الهام از قرآن کریم و احادیث اسلامى و به کمک برهان عقلى، مراتب توحید را بیان مى کنیم.

منبع:سایت ایت الله العظمی سبحانی:منشور عقاید امامیه(شیعه دوازده امامی)

www.tohid.ir

 


کلمات کلیدی: مراتب توحید
 
 
 
 
صدای علامه حسن زاده آملی